ساعت چهار صبح ....
ساعت چهار صبح قدم زدن تو كوچه و محله اي كه از تك تك خونه ها و از وجب وجب اون خاطره داشته باشي ميتونه خيلي جالب و آرامش بخش باشه نه؟
ساعت چهار صبح ... ظلمات ... همه در خواب ... سكوت مطلق ... و قدم زدن تو كوچه اي كه زندگي و نفس كشيدن از اونجا شروع شد.ساعت چهار صبح و مرور خاطرات دور, اون هم خاطرات خيلي خيلي دور ميتونه خيلي مفرح و آرامش بخش باشه,باور كنين آرامش بخشن ولي به شرطي كه خاطرات نزديك بزارن آدمي نفسش دربياد.
اين دفعه ساعت چهار صبح , بيقراري و دلتنگي و تنگي نفس همگي با هم ... ياد خاطرات دور توي همچين كوچه اي اون هم تو اين حال و هوا خيلي موثره , باور كنين, ولي باز هم تاكيد ميكنم به شرطي كه اين خاطرات خيلي خيلي نزديك ميون خاطرات قديمي سبز نشن و خوشي ناشي از اونارو با بيقراري وحشتناك و دلتنگي و دلشوره هاي سوراخ كننده دل عوض نكنن.
ساعت چهار صبح ....
خاطرات دور...
آروم و پاورچين و بي اينكه كسي متوجه شه از اول كوچه راه مي افتم و ميرسم جلوي در زرد رنگ بزرگ آهني,هموني كه هنوز هم جاي يادگاريهاي من و بچه محلها روشه, خونه آقاي مهندس,باور كنين هنوز هم نميدونم چرا بهش ميگفتن مهندس, نبود,ولي خوب بهش ميگفتن ديگه ... ياد مسعود و زير زمين خونشون,هموني زيرزميني كه هميشه ازش بوي چايي و زردچوبه و هل ميومد,هموني كه موقع حملات هوايي و بمباران شهرمون همه اهل محل ميچپيدن تو اون يه وجب جا,آخه ميگفتن خونشون بتون آرمه هستو حتي بمبهاي خوشه اي هم بهش كارساز نيست. هي پسر يادته تو زيرزمين خونتون چه كاراي خطرناك و هيجان انگيزي كه نكرديم؟ .. اكريل, سرنگ, اژنا, كارپت و چهارشنبه سوري و جشنهاي كوچه ما كه شايد از كارناوالهاي معروف شهر ريودوژانيرو مشهورتر بود.آره بابا سر همين جشنها چه پزي كه به بر و بچ كوچه هاي ديگه نميداديم و اونها هميشه سر اين موضوع كم مياوردن ولي اين هم بايد بگم كه خوب بزرگترا و زن و مردهاي كوچه هم اينكاره بودن و واسه همين چهارشنبه سوري ما باشكوه از آب در ميومد. مسعود يادته چه بمبهايي ميساختيم؟... به اندازه توپ تنيس.تو هم كه هميشه مينداختي زير پاي النا خانوم و اون هم هميشه از چشم من ميديد.
دو سه متري ميرم جلو, در طوسي گلدار, جعفر و آقاي مهديزاده, ياد توپ پلاستيكي هاي دو لايه ,فوتبال و كري هاي تموم نشدني من و تو,آخه ما دو تا بهترين بازيكنهاي محل بوديم.جعفر يادته حين بازي مثه دو تا گلادياتور ميوفتاديم به جون هم و چه رقابتي ميكرديم؟ ولي اين هم بگم كه بعد بازي هميشه با هم خوب بوديم.هي پسر يادته تابستونا غروب كه ميشد تو بساط تنقلاتت و من هم بساط دوغ خودمو رديف ميكردم و ميبرديم پارك محل و ميفروختيم.يادش بخير اونجا هم با هم كل كل داشتيم.ياد الان و امروز جعفر ميوفتم و بي اختيار اشك از چشام راه ميوفته, هي پسر دورادور آمارتو دارم, چي كردي با خودت پسر؟ چي كردي با خودت جعفر؟ ...
خونه بعدي خونه اقاي آرش و فراز ايناست, فراز از بچه هاي با كلاس محل بود, هميشه تريپ اسپورت ميزد و بوي ادكلنش مثه اين خانوما از دو متري معلوم بود.به خاطر اين مسايل خيلي از بچه ها چشم نداشتن اونو بببينن و هر وقت ميومد ميگفتن بچه سوسول اومد.ولي من با تو هم خوب بودم, يادته با هم تا دم در استاديوم ميرفتيم و تو ميرفتي سر كلاس تمرين ولي من كه كلاس ثبت نام نكرده بودم كنار زمين تنهايي برا خودم تمرين ميكردم و موقع برگشت هم مثه هميشه دو تا بستني كيم از خدا بيامرز آقا هدايت و تا دم در خونه بگو بخندهاي هميشگي, فراز يادته؟ ....
به در بعدي كه ميرسم بي اختيار دلم ميگيره. چرا؟ خوب معلومه دم در سيامك اينهاست ,خونه آقاي منصف افشار,در كوچيك قهوه اي رنگي كه پاتوق ما بعد هر بازي اونجا بود.اونجا ميشستيمو در مورد نتيجه و شيوه بازي و شاهكارامون بحثو جدل ميكرديم.سيامك هم جلدي ميدويد تو خونه و يه پارچ آب تگري از يخچال خونشون مياورد و بين همه پخش ميكرد و طبق معمول هر روز, مامانش سرشو از پنجره طبقه دو مياورد بيرونو ميگفت : بچه ها اين سيامك كه زبون آدميزاد حاليش نيست , بابا آب سرد بعد بازي براتون خوب نيست , نخورين ,مريض ميشينا.ما هم مثه هميشه ميخنديديمو ميگفتيم خانوم منصف افشار بيخيال و اون هم مثه هميشه لبخندي ميزد و ميگفت: آي شيطونها ...
سيامك معركه بود. تپل , با چشماي درشتو سياه و موهاي پر پشتو بلند كه هميشه تو مدرسه با ناظمو مدير سر اين موضوع دعوا داشت.... همينطور كه جلوي در خونشون وايستادم بي اختيار چند قدم از دم در ميكشم عقبو تا وسطهاي كوچه فاصله ميگيرم كه اگه آقاي منصف افشار با اون كمربندش حمله كرد فرار كنم. ... چرا؟ .خوب معلومه , كمربند آقاي منصف افشار مشهور عامو خاص , علي الخصوص اهل محل بود. يادمه هميشه سيامك كجو كوله راه ميرفتو جاي كمربند باباش هميشه رو پشتو پاهاش بود.اينم بگم كه يه جورايي حقش هم بود, آخه خيلي خيلي شر بود و هميشه كاراي خارق العاده و خطرناك ميكرد با اين پسر چه كارا كه نكرديم.يه نگاه به انتهاي كوچه ميكنم,هنوز سياهي آتيشهايي كه گوشه خونه آقاي فيروزي درست ميكرديم اونجا هست ..سيب زميني ذغالي و حتي برنجو ماكارونيو آش رشته هم برامون تو همون گوشه ديوار آقاي فيروزي بارميذاشت , بعدش هم كه خوب معلوم بود, راپورتهاي آقاي فيروزي به آقاي منصف افشار و بالطبع سيامكو كمربندو كبودي.خودمونيم آقاي فيروزي هم بايد درك ميكرد چونكه استراتژيكترين جاي كوچه از لحاظ سوق الجيشي همون گوشه ديوار بود و هيچ جايي غير اونجا حال نميداد.
هي رفيق يادته يه بار بعد ظهر اومدي فوتبال و در حالي كه دولا دولا راه ميرفتي گفتي ميخواي امروزو دروازه وايستي؟ .. ما همه هاجو واج نگات ميكرديم,آخه تو از دروازباني متنفر بودي ...
هي سيامك برا چي دروازه ناقلا؟, باز چه كلكي سوار كردي؟
در حالي كه ميخنديد گفت: بابام از بس با كمربندش زده تو كپلم كه نميتونم بدوام,تازه همينطوريش هم بايد جك سه گوش بزنم تا بتونم تو دروازه وايستم ..... همگي زديم زير خنده و اون هم تا آخر بازي با شيرجه هاي كجكيش همه رو از خنده روده بر كرده بود.
يادته ساعت دو كه ميشد منو تو ميدوديم سر خيابونو منتظر ميمونديم باباهامون با سرويس از سر كار برگردن .... باباي هر دوي ما نظامي بودن و ما عشقمون اين بود ظهر كه برگشتن كلاه كاسكتهاي خوشگلشون كه وسطش يه آرم نقره اي گنده بودو ازشون بگيريمو بزاريم سرمون و دستامونو به تقليد از اونا بياريم بالا و داد بزنيم آهاي سرباز درست وايستا بينم. .... باباي من يه واكسيل سفيد خوشگل هم رو دوشش بود كه اونو از باباي تو متمايز ميكرد و سر اين موضوع هميشه بهت پز ميدادمو دلتو ميسوزوندم , يادته؟ ...
همه كاراش عجيب غريبو ناگهاني بود , هميشه اخبار داغو هيجان انگيز داشت و عاشق ماجراجوييهاي خفن بود , ازدواجش هم يهويي بود , يادمه عيد دو سال قبل كه بچه محلا بعد مدتها دور هم جمع بوديم يهو سرو كلش پيداش شد و گفت : بچه ها شيريني بدين كه من زن گرفتم.اولش هيش كي جدي نگرفت ولي بعدش كه فهميديم موضوع جديه پرسيديم آخه پسر چرا اين قدر بي سرو صداو غريب؟ .. مثه هميشه خنديدو گفت آخه اين جوري هيجانش بيشتر بود , بعدش با صداي بلندتري خنديدو گفت : با خانومم دو تايي رفتيم ماه عسلو حالي برديمو به ريش همه از جمله شماها خنديديم... ها ها ها.
هي رفيق تبريك , تو هيجان انگيزتر از اوني كه خودت فكر ميكردي مردي , آره اون همون جور كه دوست داشت از اين دنيا رفت ,يه روز گاز آشپزخونشون منفجر ميشه و زنو بچه 6 ماهش اون تو گير ميوفتن ,سيامك هر دوشونو نجات ميده ولي خودش اون تو گير ميوفته و جزغاله ميشه.سيامك بچت مثه خودت خوشگلو بانمكه,حالا درسته صورتش سوخته ولي خوب هميشه به تو افتخار خواهد كرد و من به اين مساله از ته دل اطمينان دارم.
راستي بابات هم بدك نيست, هر چند من يه جورايي سعي ميكنم تا منو نبينه ولي خوب همون يه دفه هم كه ديدمش و اون منو بغل كردو گريه كرد فهميدم چقدر تورو دوست داشته و چقدر مهربونه ,تا يادم نرفته بگم كه باز هم همون كمربندي كه باهاش كتكت ميزد به كمرشه ,خيلي كهنه شده ها ولي خوب شايد اونجوري هميشه ميخواد به يادت باشه و فكر ميكنه تو هنوز زنده اي, نميدونم و فقط گفتم بدوني.
راستي يه چيز ديگه هم ميخواستم بگم ,... دلم خيلي برات تنگه پسر .......ولي ما چه رفيقهايي هستيم كه يه بار هم سر خاكت نمياييم هان؟ ... تف به اين زندگي و روزگار كه مارو اينطوري بار آورده ... تف.
.......
خاطرات نزديك ...
اين بار خاطرات نزديك ميان تو ذهنمو باز نفسها تندتر ميشن ....
خاطرات نزديك ... قرصهاي صورتي و سفيدو زرد ,
خاطرات نزديك .... بيمارستانو سونتو سرمو خونو دلپيچه هاي عجيب
خاطرات نزديك و مته اي كه داره قلبمو سوراخ ميكنه ...
خاطرات نزديكو خستگيو دلزدگيو و .....
و بالاخره خاطرات نزديك و دلتنگيهاي شديد برا تو ....
....
تو را سري است كه با ما فرو نمي آيد
مرا دلي است كه صبوري از او نمي آيد
كدام ديده به روي تو باز شد همه عمر
كه آب ديده به رويش فرو نمي آيد
جز اين قدر نتوان گفت در جمال تو (اي عزيز دل)
كه مهرباني از آن طبع و خو نمي آيد
چه عاشق است كه فرياد دردناكش نيست
چه مجلس است كز او هاي و هوي نمي آيد ....
در بعدي خونه امير و آقاي نباتي ايناست.تو زندگي يه بار سنگ انداختم اون هم صاف رفت خورد شيشه خونه آقاي نباتي اينارو شكست.اولش با بچه ها در رفتمو تا يه هفته اي چه حالي ميكردم كه هيش كي نفهميد كار منه ,بچه هامون هم خوب دهنشون قرص بود و خيالم راحت , ولي بعد همون يه هفته نميدونم چه مرگم شد كه دچار يه عذاب وجدان وحشتناك شدم كه مجبور شدم برم و بگم كار من بوده . هيچ وقت يادم نميره يه روز ظهر وايستادم جلو در خونشونو منتظر موندم تا آقاي نباتي از سر كار برگرده.واي چقدر هم ميترسيدم. با وانت آبي رنگ خودش كه اومد سريع رفتم جلو و گفتم سلام آقاي نباتي .... با اون صداي زمختش جواب داد: سلام پسر جون الان سر ظهره امير نميتونه بياد بازي برو طرفاي غروب كه هوا خنكه به امير ميگم خودش بياد سراغ ....
دويدم تو حرفشو گفتم كه نه آقاي نباتي با خودتون كار دارم , با تعجب نگام كردو پرسيد چيكارم داري؟ .ومن هم شروع كردم از سير تا پياز ماجرا رو تعريف كنم , نميدونم كجا بودم كه احساس كردم گوشم گرم شد , چنان كشيده اي خوابوند بغل گوشم كه برق از سرم پريد و حالا بعدش چه الم شنگه اي شد بماند ولي خودمونيم خيلي بد زد ...
اينو ميخواستم بگم كه اگه اون موقع ميتونستم به اون عذاب وجدان غلبه كنمو اصل موضوعرو پنهون كنم شايد الان هم ميتونستم خيلي چيزارو فراموش كنم و وضعيتم خيلي بهتر از الان بود , نميدونم.
راستي بچه ها من يه رفيق فابريك ديگه داشتم كه هيچ كدومتون خبر نداشتين , الان هم كه ميخوام بگم نميشناسينش چون اون يه پيرمرد 70 ساله بود , حالا چطور باهاش آشنا شدمو چطور دلشو بدست آوردم بماند ولي بايستي بگم كه اون مثه يه معلم سرخونه با من رفتار ميكردو شايد خيلي از اخلاقيات امروزي من بخاطر مصاحبت با حاج صمد بود. حاجي استاد شطرنج بود و من تو شطرنج هر چي دارم از اون دارم , هي حاجي چقدر با حوصله يادم ميدادي , هر چند روز يه بار با هم تو پارك محل بازي ميكرديمو حاجي هر دفه مشق جديدي برام مينوشتو و مهمتر از اون؛ در حين بازي بود كه هميشه منو نصيحت ميكردو ميگفت بچه جون اين خوبه , اون بده , اين راه درسته و اون راه غلطه .... ولي يه چيز بود كه هر جلسه تكرار ميكرد و ميگفت:
پسر جون (( به چيزي كه دل نداره دل نبند )) , اين كه يادت نميره رضا هان؟
من هم جلدي ميگفتم چشم حاج صمد .... هي حاجي خيالت تخت نصيحتتو مو به مو عمل كردم .
يه بار نشد كه حاجيرو تو بازي ببرم , هميشه ميگفت كه رضا من بهت هيچ وقت ارفاق نميكنم تا بازيت خوب شه ....
يه روز مثه هميشه رفتم پاركو همون جاي هميشگي منتظر موندم تا حاج صمد بياد , اون روز نميدونم چرا اطمينان داشتم حاجيرو ميبرم ولي هر چي انتظار كشيدم حاجي نيومد .. روزاي بعدش هم نيومد, روزاي بعد بعدش هم نيومد ,حاجي ديگه هيچ وقت نيومد.من بيخبرو غافل هم كه هيچ وقت ازش آدرسشو نپرسيده بودم برم دنبالش , آهاي حاجي كجايي؟ دلتنگتم .هنوز هم بعضي وقتا همون جاي هميشگي ميرمو شطرنجو پهن ميكنم تا بياي . حاجي جون رضا بيا , خيلي بهت احتياج دارم , اگه بياي خودمو ميندازم بغلتو سير گريه ميكنم , حاجي اين رسمش نيست همين جور بيخبر بري , حاجي بد جور دلم گرفته .بيا. .....
خاطرات نزديك ...
خاطرات نزديك مفصلتره ... بمونه بعدا تعريف كنم ...
تا يادم نرفته بگم كه شنيدم تو هم ازدواج كردي خانوم خانوما.مباركه .خدا ميدونه كه چقدر خوشحال شدم و برات آرزوي خوشبختي كردم ولي اين هم بگم ها يه جورايي دلم گرفت ,البته برا چند ثانيه ,بعدش همش خوشحال شدم ....
دلم برا همه بچه محلام تنگ شده , شماها چي؟
پس به ياد اون روزا و به ياد همه خاطرات دورخودم و به خاطر تويي كه تازه رفتي خونه بخت و بخاطر فراموشي موقت خاطرات خيلي نزديك, , عروس خانوم اين آهنگو به خاطر روزايي كه باهم بوديم ميخونم ::::
گلنار گنار , كجايي كه از غمت ناله ميكند عاشق وفادار
گلنار گنار , كجايي كه بي تو شد دل اسير غم ديده هم گوهر بار
گلنار گنار , دمي اولين شب آشنايي و عشق ما را به ياد آر
گلنار گنار , تو بردي عيش و عشرت و آرزوي بسيار
چه ديدي از من حبيبم گلنار
كه دادي آخر فريبم گلنار
نيابي هرگز نسيبم گردون
كه شد ناكامي نسيبم گلنار
بود مرا در دل شب آرزوي ديدار
تا به كي پريشان تا به كي گرفتار
يا مده مرا وعده وفا راز خود نگهدار
يا به رويم خنده ها بزن قلب من به دست آر
..............
ساعت چهار صبح ...
نه نه ميبخشين , ساعت 6 صبحه و من همينطور جلو در خونه سيامك اينام و دلتنگي تو هنوز اذيت ميكنه , جلدي ميام دم در خونه خودمون , آفاب داره بيرون مياد , گرماش شبيهه تو ميمونه . نگاش ميكنمو ميرم تو خونه .... در حالي كه هنوز دلتنگ توام ....
............................................................................................................................................................................................
۲۳ تير نوزدهمين سالگرد وفات شاعر بزرگ معاصر دکتر مهدی حميدی شيرازی بود.اولش ميخواستم از اون بنويسم ولی وقتی شروع به تايپ کردم اين دراومد.خوب ديگه شايد من دارم يه کپی از اون ميشم. بنابراين ديگه منو دکتر حميدی نداره .......................................