خيال واهي

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸۳

 

خاطرات دور و نزديک

 

ساعت چهار صبح ....

ساعت چهار صبح قدم زدن تو كوچه و محله اي كه از تك تك خونه ها و از وجب وجب اون خاطره داشته باشي ميتونه خيلي جالب و آرامش بخش باشه نه؟

ساعت چهار صبح ... ظلمات ... همه در خواب ... سكوت مطلق ... و قدم زدن تو كوچه اي كه زندگي و نفس كشيدن از اونجا شروع شد.ساعت چهار صبح و مرور خاطرات دور, اون هم خاطرات خيلي خيلي دور ميتونه خيلي مفرح و آرامش بخش باشه,باور كنين آرامش بخشن ولي به شرطي كه خاطرات نزديك بزارن آدمي نفسش دربياد.

اين دفعه ساعت چهار صبح , بيقراري و دلتنگي و تنگي نفس همگي با هم ... ياد خاطرات دور توي همچين كوچه اي اون هم تو اين حال و هوا خيلي موثره , باور كنين, ولي باز هم تاكيد ميكنم به شرطي كه اين خاطرات خيلي خيلي نزديك ميون خاطرات قديمي سبز نشن و خوشي ناشي از اونارو با بيقراري وحشتناك و دلتنگي و دلشوره هاي سوراخ كننده دل  عوض نكنن.

ساعت چهار صبح ....

خاطرات دور...

 

آروم و پاورچين و بي اينكه كسي متوجه شه از اول كوچه راه مي افتم و ميرسم جلوي در زرد رنگ بزرگ آهني,هموني كه هنوز هم جاي يادگاريهاي من و بچه محلها روشه, خونه آقاي مهندس,باور كنين هنوز هم نميدونم چرا بهش ميگفتن مهندس, نبود,ولي خوب بهش ميگفتن ديگه ... ياد مسعود و زير زمين خونشون,هموني زيرزميني كه هميشه ازش بوي چايي و زردچوبه و هل ميومد,هموني كه موقع حملات هوايي و بمباران شهرمون همه اهل محل ميچپيدن تو اون يه وجب جا,آخه ميگفتن خونشون بتون آرمه هستو حتي بمبهاي خوشه اي هم بهش كارساز نيست. هي پسر يادته تو زيرزمين خونتون چه كاراي خطرناك و هيجان انگيزي كه نكرديم؟ .. اكريل, سرنگ, اژنا, كارپت و چهارشنبه سوري و جشنهاي كوچه ما كه شايد از كارناوالهاي معروف شهر ريودوژانيرو مشهورتر بود.آره بابا سر همين جشنها چه پزي كه به بر و بچ كوچه هاي ديگه نميداديم و اونها هميشه سر اين موضوع كم مياوردن ولي اين هم بايد بگم كه خوب بزرگترا و زن و مردهاي كوچه هم اينكاره بودن و واسه همين چهارشنبه سوري ما باشكوه از آب در ميومد. مسعود يادته چه بمبهايي ميساختيم؟... به اندازه توپ تنيس.تو هم كه هميشه مينداختي زير پاي النا خانوم و اون هم هميشه از چشم من ميديد.

دو سه متري ميرم جلو, در طوسي گلدار, جعفر و آقاي مهديزاده, ياد توپ پلاستيكي هاي دو لايه ,فوتبال و كري هاي تموم نشدني من و تو,آخه ما دو تا بهترين بازيكنهاي محل بوديم.جعفر يادته حين بازي مثه دو تا گلادياتور ميوفتاديم به جون هم و چه رقابتي ميكرديم؟ ولي اين هم بگم كه بعد بازي هميشه با هم خوب بوديم.هي پسر يادته تابستونا غروب كه ميشد تو بساط تنقلاتت و من هم بساط دوغ خودمو رديف ميكردم و ميبرديم پارك محل و ميفروختيم.يادش بخير اونجا هم با هم كل كل داشتيم.ياد الان و امروز جعفر ميوفتم و بي اختيار اشك از چشام راه ميوفته, هي پسر دورادور آمارتو دارم, چي كردي با خودت پسر؟ چي كردي با خودت جعفر؟ ...

خونه بعدي خونه اقاي آرش و فراز ايناست, فراز از بچه هاي با كلاس محل بود, هميشه تريپ اسپورت ميزد و بوي ادكلنش مثه اين خانوما از دو متري معلوم بود.به خاطر اين مسايل خيلي از بچه ها چشم نداشتن اونو بببينن و هر وقت ميومد ميگفتن بچه سوسول اومد.ولي من با تو هم خوب بودم, يادته با هم تا دم در استاديوم ميرفتيم و تو ميرفتي سر كلاس تمرين ولي من كه كلاس ثبت نام نكرده بودم كنار زمين تنهايي برا خودم تمرين ميكردم و موقع برگشت هم مثه هميشه دو تا بستني كيم از خدا بيامرز آقا هدايت و تا دم در خونه بگو بخندهاي هميشگي, فراز يادته؟ ....

به در بعدي كه ميرسم بي اختيار دلم ميگيره. چرا؟ خوب معلومه دم در سيامك اينهاست ,خونه آقاي منصف افشار,در كوچيك قهوه اي رنگي كه پاتوق ما بعد هر بازي اونجا بود.اونجا ميشستيمو در مورد نتيجه و شيوه بازي و شاهكارامون بحثو جدل ميكرديم.سيامك هم جلدي ميدويد تو خونه و يه پارچ آب تگري از يخچال خونشون مياورد و بين همه پخش ميكرد و طبق معمول هر روز, مامانش سرشو از پنجره طبقه دو مياورد بيرونو ميگفت : بچه ها اين سيامك كه زبون آدميزاد حاليش نيست , بابا آب سرد بعد بازي براتون خوب نيست , نخورين ,مريض ميشينا.ما هم مثه هميشه ميخنديديمو ميگفتيم خانوم منصف افشار بيخيال و اون هم مثه هميشه لبخندي ميزد و ميگفت: آي شيطونها ...

سيامك معركه بود. تپل , با چشماي درشتو سياه و موهاي پر پشتو بلند كه هميشه تو مدرسه با ناظمو مدير سر اين موضوع دعوا داشت.... همينطور كه جلوي در خونشون وايستادم بي اختيار چند قدم از دم در ميكشم عقبو تا وسطهاي كوچه فاصله ميگيرم كه اگه آقاي منصف افشار با اون كمربندش حمله كرد فرار كنم. ... چرا؟ .خوب معلومه , كمربند آقاي منصف افشار مشهور عامو خاص , علي الخصوص اهل محل بود. يادمه هميشه سيامك كجو كوله راه ميرفتو جاي كمربند باباش هميشه رو پشتو پاهاش بود.اينم بگم كه يه جورايي حقش هم بود, آخه خيلي خيلي شر بود و هميشه كاراي خارق العاده و خطرناك ميكرد با اين پسر چه كارا كه نكرديم.يه نگاه به انتهاي كوچه ميكنم,هنوز سياهي آتيشهايي كه گوشه خونه آقاي فيروزي درست ميكرديم اونجا هست ..سيب زميني ذغالي و حتي برنجو ماكارونيو آش رشته هم برامون تو همون گوشه ديوار آقاي فيروزي بارميذاشت , بعدش هم كه خوب معلوم بود, راپورتهاي آقاي فيروزي به آقاي منصف افشار و بالطبع سيامكو كمربندو كبودي.خودمونيم آقاي فيروزي هم بايد درك ميكرد چونكه استراتژيكترين جاي كوچه از لحاظ سوق الجيشي همون گوشه ديوار بود و هيچ جايي غير اونجا حال نميداد.

هي رفيق يادته يه بار بعد ظهر اومدي فوتبال و در حالي كه دولا دولا راه ميرفتي گفتي ميخواي امروزو دروازه وايستي؟ .. ما همه هاجو واج نگات ميكرديم,آخه تو از دروازباني متنفر بودي ...

هي سيامك برا چي دروازه ناقلا؟, باز چه كلكي سوار كردي؟

در حالي كه ميخنديد گفت: بابام از بس با كمربندش زده تو كپلم كه نميتونم بدوام,تازه همينطوريش هم بايد جك سه گوش بزنم تا بتونم تو دروازه وايستم ..... همگي زديم زير خنده و اون هم تا آخر بازي با شيرجه هاي كجكيش همه رو از خنده روده بر كرده بود.

يادته ساعت دو كه ميشد منو تو ميدوديم سر خيابونو منتظر ميمونديم باباهامون با سرويس از سر كار برگردن .... باباي هر دوي ما نظامي بودن و ما عشقمون اين بود  ظهر كه برگشتن كلاه كاسكتهاي خوشگلشون كه وسطش يه آرم نقره اي گنده بودو ازشون بگيريمو بزاريم سرمون و دستامونو به تقليد از اونا بياريم بالا و داد بزنيم آهاي سرباز درست وايستا بينم. .... باباي من يه واكسيل سفيد خوشگل هم رو دوشش بود كه اونو از باباي تو متمايز ميكرد و سر اين موضوع هميشه بهت پز ميدادمو دلتو ميسوزوندم , يادته؟ ...

همه كاراش عجيب غريبو ناگهاني بود , هميشه اخبار داغو هيجان انگيز داشت و عاشق ماجراجوييهاي خفن بود , ازدواجش هم يهويي بود , يادمه عيد دو سال قبل كه بچه محلا بعد مدتها دور هم جمع بوديم يهو سرو كلش پيداش شد و گفت : بچه ها شيريني بدين كه من زن گرفتم.اولش هيش كي جدي نگرفت ولي بعدش كه فهميديم موضوع جديه پرسيديم آخه پسر چرا اين قدر بي سرو صداو غريب؟ .. مثه هميشه خنديدو گفت آخه اين جوري هيجانش بيشتر بود , بعدش با صداي بلندتري خنديدو گفت : با خانومم دو تايي رفتيم ماه عسلو حالي برديمو به ريش همه از جمله شماها خنديديم... ها ها ها.

هي رفيق تبريك , تو هيجان انگيزتر از اوني كه خودت فكر ميكردي مردي , آره اون همون جور كه دوست داشت از اين دنيا رفت ,يه روز گاز آشپزخونشون منفجر ميشه و زنو بچه 6 ماهش اون تو گير ميوفتن ,سيامك هر دوشونو نجات ميده ولي خودش اون تو گير ميوفته و جزغاله ميشه.سيامك بچت مثه خودت خوشگلو بانمكه,حالا درسته صورتش سوخته ولي خوب هميشه به تو افتخار خواهد كرد و من به اين مساله از ته دل اطمينان دارم.

راستي بابات هم بدك نيست, هر چند من يه جورايي سعي ميكنم تا منو نبينه ولي خوب همون يه دفه هم كه ديدمش و اون منو بغل كردو گريه كرد فهميدم چقدر تورو دوست داشته و چقدر مهربونه ,تا يادم نرفته بگم كه باز هم همون كمربندي كه باهاش كتكت ميزد به كمرشه ,خيلي كهنه شده ها ولي خوب شايد اونجوري هميشه ميخواد به يادت باشه و فكر ميكنه تو هنوز زنده اي, نميدونم و فقط گفتم بدوني.

راستي يه چيز ديگه هم ميخواستم بگم ,... دلم خيلي برات تنگه پسر .......ولي ما چه رفيقهايي هستيم كه يه بار هم سر خاكت نمياييم هان؟ ... تف به اين زندگي و روزگار كه مارو اينطوري بار آورده ... تف.

.......

 

 

خاطرات نزديك ...

اين بار خاطرات نزديك ميان تو ذهنمو باز نفسها تندتر ميشن ....

خاطرات نزديك ... قرصهاي صورتي و سفيدو زرد ,

خاطرات نزديك .... بيمارستانو سونتو سرمو خونو دلپيچه هاي عجيب

خاطرات نزديك و مته اي كه داره قلبمو سوراخ ميكنه ...

خاطرات نزديكو خستگيو دلزدگيو و .....

و بالاخره خاطرات نزديك و دلتنگيهاي شديد برا تو ....

 ....

 

 

 

 

 

تو را سري است كه با ما فرو نمي آيد

مرا دلي است كه صبوري از او نمي آيد

كدام ديده به روي تو باز شد همه عمر

كه آب ديده به رويش فرو نمي آيد

جز اين قدر نتوان گفت در جمال تو (اي عزيز دل)

كه مهرباني از آن طبع و خو نمي آيد

چه عاشق است كه فرياد دردناكش نيست

چه مجلس است كز او هاي و هوي نمي آيد ....

 

 

 

 

 

در بعدي خونه امير و آقاي نباتي ايناست.تو زندگي يه بار سنگ انداختم اون هم صاف رفت خورد شيشه خونه آقاي نباتي اينارو شكست.اولش با بچه ها در رفتمو تا يه هفته اي چه حالي ميكردم كه هيش كي نفهميد كار منه ,بچه هامون هم خوب دهنشون قرص بود و خيالم راحت , ولي بعد همون يه هفته نميدونم چه مرگم شد كه دچار يه عذاب وجدان وحشتناك شدم كه مجبور شدم برم و بگم كار من بوده . هيچ وقت يادم نميره يه روز ظهر وايستادم جلو در خونشونو منتظر موندم تا آقاي نباتي از سر كار برگرده.واي چقدر هم ميترسيدم. با وانت آبي رنگ خودش كه اومد سريع رفتم جلو و گفتم سلام آقاي نباتي .... با اون صداي زمختش جواب داد: سلام پسر جون الان سر ظهره امير نميتونه بياد بازي برو طرفاي غروب كه هوا خنكه به امير ميگم خودش بياد سراغ ....

دويدم تو حرفشو گفتم كه نه آقاي نباتي با خودتون كار دارم , با تعجب نگام كردو پرسيد چيكارم داري؟ .ومن هم شروع كردم از سير تا پياز ماجرا رو تعريف كنم , نميدونم كجا بودم كه احساس كردم گوشم گرم شد , چنان كشيده اي خوابوند بغل گوشم كه برق از سرم پريد و حالا بعدش چه الم شنگه اي شد بماند ولي خودمونيم خيلي بد زد ...

اينو ميخواستم بگم كه اگه اون موقع ميتونستم به اون عذاب وجدان غلبه كنمو اصل موضوعرو پنهون كنم شايد الان هم ميتونستم خيلي چيزارو فراموش كنم و وضعيتم خيلي بهتر از الان بود , نميدونم.

راستي بچه ها من يه رفيق فابريك ديگه داشتم كه هيچ كدومتون خبر نداشتين , الان هم كه ميخوام بگم نميشناسينش چون اون يه پيرمرد 70 ساله بود , حالا چطور باهاش آشنا شدمو چطور دلشو بدست آوردم بماند ولي بايستي بگم كه اون مثه يه معلم سرخونه با من رفتار ميكردو شايد خيلي از اخلاقيات امروزي من بخاطر مصاحبت با حاج صمد بود. حاجي استاد شطرنج بود و من تو شطرنج هر چي دارم از اون دارم , هي حاجي چقدر با حوصله يادم ميدادي , هر چند روز يه بار با هم تو پارك محل بازي ميكرديمو حاجي هر دفه مشق جديدي برام مينوشتو و مهمتر از اون؛ در حين بازي بود كه هميشه منو نصيحت ميكردو ميگفت بچه جون اين خوبه , اون بده , اين راه درسته و اون راه غلطه .... ولي يه چيز بود كه هر جلسه تكرار ميكرد و ميگفت:

 پسر جون (( به چيزي كه دل نداره دل نبند )) , اين كه يادت نميره رضا هان؟

من هم جلدي ميگفتم چشم حاج صمد .... هي حاجي خيالت تخت نصيحتتو مو به مو عمل كردم .

يه بار نشد كه حاجيرو تو بازي ببرم , هميشه ميگفت كه رضا من بهت هيچ وقت ارفاق نميكنم تا بازيت خوب شه ....

 يه روز مثه هميشه رفتم پاركو همون جاي هميشگي منتظر موندم تا حاج صمد بياد , اون روز نميدونم چرا اطمينان داشتم حاجيرو ميبرم ولي هر چي انتظار كشيدم حاجي نيومد .. روزاي بعدش هم نيومد, روزاي بعد بعدش هم نيومد ,حاجي ديگه هيچ وقت نيومد.من بيخبرو غافل هم كه هيچ وقت ازش آدرسشو نپرسيده بودم برم دنبالش , آهاي حاجي كجايي؟ دلتنگتم .هنوز هم بعضي وقتا همون جاي هميشگي ميرمو شطرنجو پهن ميكنم تا بياي . حاجي جون رضا بيا , خيلي بهت احتياج دارم , اگه بياي خودمو ميندازم بغلتو سير گريه ميكنم , حاجي اين رسمش نيست همين جور بيخبر بري , حاجي بد جور دلم گرفته .بيا. .....

 

خاطرات نزديك ...

خاطرات نزديك مفصلتره ... بمونه بعدا تعريف كنم ...

تا يادم نرفته بگم كه شنيدم تو هم ازدواج كردي خانوم خانوما.مباركه .خدا ميدونه كه چقدر خوشحال شدم و برات آرزوي خوشبختي كردم ولي اين هم بگم ها يه جورايي دلم گرفت ,البته برا چند ثانيه ,بعدش همش خوشحال شدم ....

 دلم برا همه بچه محلام تنگ شده , شماها چي؟

پس به ياد اون روزا و به ياد همه خاطرات دورخودم و به خاطر تويي كه تازه رفتي خونه بخت و بخاطر فراموشي موقت خاطرات خيلي نزديك, , عروس خانوم اين آهنگو به خاطر روزايي كه باهم بوديم ميخونم ::::

 

 

 

 گلنار گنار , كجايي كه از غمت ناله ميكند عاشق وفادار

گلنار گنار , كجايي كه بي تو شد دل اسير غم ديده هم گوهر بار

گلنار گنار , دمي اولين شب آشنايي و عشق ما را به ياد آر

گلنار گنار , تو بردي عيش و عشرت و آرزوي بسيار

چه ديدي از من حبيبم گلنار

كه دادي آخر فريبم گلنار

نيابي هرگز نسيبم گردون

كه شد ناكامي نسيبم گلنار

بود مرا در دل شب آرزوي ديدار

تا به كي پريشان تا به كي گرفتار

يا مده مرا وعده وفا راز خود نگهدار

يا به رويم خنده ها بزن قلب من به دست آر

..............

 

 

ساعت چهار صبح ...

نه نه ميبخشين , ساعت 6 صبحه و من همينطور جلو در خونه سيامك اينام و دلتنگي تو هنوز اذيت ميكنه , جلدي ميام دم در خونه خودمون , آفاب داره بيرون مياد , گرماش شبيهه تو ميمونه . نگاش ميكنمو ميرم تو خونه .... در حالي كه هنوز دلتنگ توام ....

 

  • راستي يادم رفت بگم , در ما رنگش طوسي و سفيده.

 

............................................................................................................................................................................................

۲۳ تير نوزدهمين سالگرد وفات شاعر بزرگ معاصر دکتر مهدی حميدی شيرازی بود.اولش ميخواستم از اون بنويسم ولی وقتی شروع به تايپ کردم اين دراومد.خوب ديگه شايد من دارم يه کپی از اون ميشم. بنابراين ديگه منو دکتر حميدی نداره .......................................

 

 

 

 

 

 

 

     

 

 

 

 

 

 پيام هاي ديگران ()

رضا خ

جمعه ٢ آبان ،۱۳۸٢

 

دل

اي كه بوي باران شكفته در هوايت
ياد از آن بهاران كه شد خزان به پايت
شد خزان به پايت بهار باور من
سايه بان مهرت نمانده بر سر من ...
جز غمت ندارم به حال دل گواهي
اي كه نور چشمم در اين شب سياهي
چشم من براهت هميشه تا بيايي
باغ من بهارم بهشت من كجايي ....
جان من كجايي كه بي تو دل شكسته ام
سر به زانوي غم نهادم به گوشه اي نشسته ام
آتشم به جان و خموشم چو ناي مانده از نوا
مانده با نگاهي به راهي كه ميرود به ناكجا
اي گل آشنا ... بيقرارم بيا ... واي از اين غم جدايي



ساعت 1 ظهر بودو هوا تقريبا گرم, ... ولي ما كه چيزي نميفهميديم و اصلا حاليمون نبود كه بابا كله ظهره ... به هم چسبيده بوديمو دست تو دست هم گل ميگفتيمو گل ميشنوفتيمو تو خيابون سنگفرش قدم ميزديم . بعضي وقتا من حرف ميزدم و گاهي اوقات هم اون صحبت ميكرد ولي بيشتر اوقات من ناظر بودمو و اون همش داشت با آب و تاب تعريف ميكرد ... از بچگيش, از دوران نوجوونيش و از خاطرات خوب و بدش و با اين كارش هي نقش لبخند و غصه رو لبهاي من شكل ميگرفت و خوب كه فكر ميكردم ميديدم چقده خاطراتش با خاطرات من ميخونه و چه قده سرگذشتش به سرگذشت من شبيهه و چقده ما همدرديم ... خواستم بگم كه با نگاهش يه سيگنالي فرستاد كه يعني هيس ... باز خواستم يه چيزي بگم كه گفت: هيچي نگو من همه چيزو ميدونم و ميفهمم كه چه احساسي داري و چي ميخواي بگي... و ما خيلي به هم شبيهيم .. و باز دست تو دست هم قدم زديم... و اون همچنان تعريف ميكرد.
بعد يه دفعه برگشت گفت رضا چرا نميشه بعضي چيزارو فراموش كرد؟
_ گفتم مثلا چيرو؟
گفت: ..... و بعدش يه قصه طولاني تعريف كرد و پرسيد مثلا اين.
_ برگشتم گفتم : نازنينم بيخيالش شو .. ببين چند وقته از اين ماجرا گذشته و اصلا مي ارزه به اين مساله اون هم الان فكر كني؟
يه لبخند حزن آميز تحويلم داد و گفت: رضا جون بعضي چيزها از يادها نميرن و به اين راحتي فراموش نميشن ... مثلا همين داستاني رو كه برات تعريف كردم و نقشو خاطره اي از اون كه رو من حك شده رونميشه به اين سادگي كه تو ميگي پاكش كرد, حتي اگه آب تموم درياها و اقيانوسهارو روش بريزي.
يه دفعه آهنگه صداش عوض شد و با صداي معصومانه اي گفت: رضا آخه چرا اينطوريه؟
_ پرسيدم باز دوباره چي شد؟
ببين رضا من ميگم مگه نبايد وقتي يكي پاش ميگيره به يه سنگي و با كله ميخوره زمين, اين افتادنش درس عبرتي باشه برا اونهايي كه فرداهاي ديگه از اون راه ميانو و اين سنگ به پاي اونها نگيره؟
_ گفتم خوب آره ...
ولي آخه يه چيزه ديگه هم هست, پس چرا اونهايي كه قبل از اوني كه ميخوره زمين , اومدن و از اون راه رد شدنو رفتن اون سنگو ورنداشتن بزارنش كنار جاده تا اين اتفاق نيفته؟ تازه اونهايي كه زودتر از اون راه گذشتن مشخصا تيزرو تر و چالاكتر هم بودن .... مگه نه؟ خوب چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اصلا متوجه نبودم چي داره ميگه .... اين بود كه بحثو عوض كردمو گفتم: راستي امروز چقده داغي؟
تكوني خوردو گفت: مثه اينكه آره داغم.....
رضا؟؟؟؟؟
_ جانم؟
ميشه اون آهنگو برام بخوني؟
_ كدومو؟
همون كه ميگه :چرا وقتي كه آدم تنها ميشه................................
_ گفتم اينجا وسط خيابون بين اين همه آدم چطور بخونم؟ زشته ... مردم چي ميگن؟......
رضا خواهش ميكنم................
ديدم فايده نداره , چون وقتي اون يه چيزي ميخواست ديگه راهه فراري نبودو بايد ميگفتي چشم و اين بود كه زدم زير آواز .......... :




چرا وقتي كه آدم تنها ميشه
غمو غصش قده يه دنيا ميشه
ميره يه گوشه پنهون ميشينه
اونجارو مثل يه زندون ميبينه
غم تنهايي اسيرت ميكنه
تا بخواي بجنبي پيرت ميكنه ............ تا بخواي بجنبي پيرت ميكنه
وقتي كه تنها ميشم اشك تو چشام پر ميزنه
غم مياد يواش يواش خونه دل در ميزنه
ياد اون شبها ميوفتم زير مهتاب بهار
توي جنگل لب چشمه مينشستيم منو يار
غم تنهايي اسيرت ميكنه
تا بخواي بجنبي پيرت ميكنه ............ تا بخواي بجنبي پيرت ميكنه
ميگن اين دنيا ديگه مثل قديما نميشه
دل اين آدما زشته ديگه زيبا نميشه
اون بالا باد داره زاغ ابرهارو چوب ميزنه
اشك اين ابرها زياده ولي دريا نميشه

غم تنهايي اسيرت ميكنه
تا بخواي بجنبي پيرت ميكنه ............ تا بخواي بجنبي پيرت ميكنه ..... غم تنها...
رضا مرسي خيلي قشنگ خوندي ......
يهو وايستادو زل زد به يه عروسكه خوشگلي كه پشت ويترين يكي از مغازه ها بود و شروع كرد به صحبت با اون .... وقتي وايميستاد نميدونم چرا حالم بد ميشد و گيج ميخوردم ... اين بود كه سريع برگشتمو گفتم: خوب بيا ديگه برا چي وايستادي ؟ چرا نمياي؟ ....
گفت رضا به اين عروسك خوب نگاه كن اين تو رو ياد كسي نميندازه؟ .....
حالم داشت بد ميشد اين بود كه گفتم: نه ياد كسي نميندازه... تو رو خدا بيا بريم.
خوب نگاه كن , چشاشو ببين ... رنگ اونها چي؟
دستشو چسبيدمو كشون كشون از اونجا بردمش و گفتم بابا .... بيا .... جون رضا .....
اين بود كه راه افتاد و دوباره قدم زديم ..................




شبي كه به ديدارت آمدم اي گل به آه نياز
زبانه كشيد آتش از دل و جانم ز جور تو باز
تو بي خبر از من به باغ گلستان نشسته به ناز
من از غم و حسرت چو شمع شبستان به سوز و گداز
به راز و نياز, به نغمه ساز, مرا بنواز, اي الهه ناز
نشيين به برم, نشان شررم, كه شعله ورم, بي تو در به درم
......
خداوندا تا به كي سوزم زآتش هجران .. ز تنهايي رهايم كن
وگر خواهي چشم من بيني روز و شب گريان .. شكيبايي عطايم كن
ببين آه و دردم, ببين روي زردم, گناهي نكردم به غير از عشق و وفاداري
ببين اشكو آهم, ببين بي پناهم, به جز تو نخواهم, پرستاري, يار و غمخواري
خدايا به آه شكسته دلان .. به فرياد جانسوز خسته دلان ... خلاصم كن.



.....
داشتيم از جلوي ويترين اون مغازه لعنتي دور ميشديم كه يهو ديدم داره تلو تلو ميخوره .... زير بازوشو چسبيدم و گفتم : چي شد؟ .... جوابي نيومد .... نفسهاش تند شده بودوبه زور نفس ميكشيد ... خيلي سنگين بود و برا همين نتونستم نگهش دارم , اين بود كه هر دومون ولو شديم رو زمين .... از بطري آبي كه هميشه تو كيفم ميزارم يه كم ريختم تو حلقش و كشوندمش بغل ديوار ... مردم جمع شدن و هر كدومشون ميخواستن به نحوي كمك كنن .... از يه طرف خجالت ميكشيدم و از طرفي هم حال اون اصلا خوب نبود .....
_ به جمعيتي كه جمع شده بودن گفتم: چيزي نيست .. خودم يه كاريش ميكنم ....
بعد برگشتم بهش گفتم بلند شو ... تو رو خدا بلند شو ... ميبيني مردم جمع شدن ... خوب نيست تو يه شهر غريب اينجوري بيفتي رو زمين ...
بلند شد ولي حرفي نميزد .. داشتيم ميرفتيم كه ديدم از بين جمعيت دو تا جوون در گوشي با هم حرف ميزننو ميخندن .. اولش با خودم گفتم: نه اينها به ما نميخندن ... مگه يه آدم مريض خنده داره؟ ... بعد ديدم نه واقعا به ما ميخندن ...عصباني شدمو ميخواستم يه چي بگم كه باز با نگاهش يه سيگنالي فرستاد كه هيس .... و باز حرفم در داخل اون طنين انداخت و اونو شكسته تر كرد..........................
(( به من نخند يه روز دلت دل به كسي ميبنده , اون وقت ميفهمي عاشقي گريه داره نه خنده...))




زينگونه ام كه در غم غربت شكيب نيست
گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست
جانم بگير و صحبت جانانه ام ببخش
كز جان شكيب هست وز جانان شكيب نيست
گمگشته ديار محبت كجا رود
نام حبيب هست و نشان حبيب نيست
عاشق منم كه يار بحالم نظر نكرد
اي خواجه درد هست و ليكن طبيب نيست



درسته .. اوني كه من باهاش قدم ميزدم كسي جز دلم نبود .. دل شكسته و رنجورم كه هر وقت چيزي خواسته سركوب شده ....دل من .. دلي كه مرده و فقط داره به صورت ناهمگون تاپ تاپ ميكنه .. دلي كه تشنه هست و هر چي أب بهش ميدم سيراب نميشه و هميشه عطش داره. نميدونم تا كي دووم مياره .. خدا ميدونه .. ولي اي دل بيرمق قرار نيست تلافي ناكاميهاتو سر بقيه اعضاي بدن دربياري .. مثلا با دستم چيكار داري كه ميلرزونيش؟ .. يا پاهام چه گناهي دارن كه نميزاري دو قدم بي درد سر راه برن؟ .. با ذهنم چيكار داري كه از كار انداختيش؟ .. كاش به جاي اين همه كار فقط حافظمو پاك ميكردي تا چيزي يادم نياد .. كاش ....
أره,اين دلم بود كه هميشه درش وا بود تا تو بيايي و توش خونه كني .. حتي شبها كه همه درهاشونو از پشت در قفل ميكنن من يواشكي و بدون اينكه كسي بدونه دروازه اين قلبمو وا ميزاشتم و همش خدا خدا ميكردم كه تو بدوني كه در بازه و.. ولي تو نيومدي ... (به قول شاملو قفل برام افسانه شده بود) .. أخه تو بزرگ بودي و اين آشيونه من كوچيك و تو توش جا نميشدي ... ميتونستم خونه دلمو بكوبمو از نو بزرگتر بسازمش .. ولي ميترسيدم كه اون موقع جرات كنم و افراد ديگه رو هم اجازه بدم بيان تو .. اين بود كه هميشه اين خونه دلمو كوچيك نگرش داشتم تا اگه خودت هم نيومدي حداقل يادت اون تو جا بگيره ...
راستي برا چي نيومدي؟ .. كاش حداقل اون موقع كه رو تخت بيمارستان بودم يه سري ميزدي .. يا حداقل اون روز كه بدجوري اين دلم هواي تو رو كرده بود يه ....
ولي خوب ميدونم اين انتظارهارو نبايد ميداشتم و قسم ميخورم كه تو مقصر نيستي ... مقصر خودمم .. آخه يه زماني وقتي آقاي صالحي دبير معارف ما ميگفت: بچه ها سعي كنين كه هيچ وقت يه چيرو مطلق نخواين و فقط خداست كه شايسته اين خواستهاي مطلقه, و فقط خدارو با خواست مطلق بطلبين من توجهي نداشتم و ............
ولي نميدونم چرا تورو اين جوري خواستمو به قولي راه گريزي واسه خودم نزاشتم؟ .. حالا ديدي مقصر خودمم.....
دلم با تركهايي كه برداشته به زور ميزنه .. ولي هر روز اين صاحبدلرو مجبور ميكنه بره جلوي ويترين اون مغازه تا اون عروسك خوشگله رو ببينه .... دلي كه گاهي ضربانش اون قده تند ميشه كه ميخواد از سينم بزنه بيرون و بره پشت ويترين تا تورو در قالب اون عروسك لمس كنه ...... دلي كه تاب دوري نداره ... خدايا اونو به تو ميسپارم .. رهاش كن از اين محنت...



تنها ماندم, تنها ماندم .....
تنها با دل بر جا ماندم, چو أهي بر لبها ماندم.
راز خود به كس نگفتم .... مهرت را به دل نهفتم.
با يادت شبي كه خفتم .... چون غنچه سحر شكفتم.
دل من ز غمت فغان برأورد ... دل تو ز دلم خبر ندارد.
وصلت را ز خدا خواهم, وز تو لطف و صفا خواهم.
كز مهرت بنوازي جانم ...
عمر من به غمت طي شد, تو بي من , من و غم تا كي؟
دردي هست, نبود درمانم......


............................................................................................................................... شعرها به ترتيب از قيصر امين پور........... فريدون فروغي ......... يه جوونه 18 ساله و پر استعداد كه ميخواد هميشه ناشناس بمونه ........ هوشنگ ابتهاج .... و عبدا.. الفت بود................




 پيام هاي ديگران ()

رضا خ

شنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٢

 

سخن آخر يک عاشق

بالاخره گفتم.
ولی همونی که مي ترسيدم شد. ميدونستم اينطوری ميشه.
خوب ديگه قسمت ما هم اين بوده تا .................................
يه بار بعد يه حادثه و تجربه تلخ دوستم پرويز برام يه انگشتر خريد و گفت: آدم ساده اينو بنداز دستت تا هر وقت كه فيلت ياد هندوستان كرد اينو ببيني و آدم شي.


بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يه سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرتو داشتي.


تجربه جديدي كه داشتم رو باز هم فقط پرويز ميدونستو بس, اون هم كه خوب كم نميزاشتو همش مسخره ميكردو ميگفت: تو آدم بشو نيستي. ساده اي رضا خيلي هم ساده اي. ببين كي بهت ميگمها , مثه اون دفه باز گوشات آويزون شده ميايي و اين دفه ديگه به من ربطي نداره ها. ديگه خود داني.

در عرض يه دقيقه ميشه يه نفرو خرد كرد, در يه ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يه روز ميشه عاشق شد ولي يه عمر طول ميكشه تا كسي رو فراموش كني.

حالا پرويز سربازه و من از اين ميترسم كه وقتي برگشت چطوري تو چشاش نگاه كنمو بگم كه اين طوري شد. آهان اصلا بهش نميگم. ولي خوب ميدونم نميتونم و بهش ميگم. خوب به اون هم نگم كه خوب منفجر ميشم. پرويز زود بيا مرخصي خوب؟ بيا و بزن تو سرم كه دستي دستي خودمو انداختم تو هچل.
بيا و يه انگشتر ديگه بخر ولي خوب حواست باشه كه كوچيكترشو بخري , آخه ميخوام بندازمش انگشت كوچيكم. خومدونيم دو انگشتره بودن هم قشنگه ها.نه؟

ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرشو نميدونيم ولي در عين حال تا چيزيرو دوباره به دست نياريم نميدونيم چيرو از دست داديم.

ولي سه تا تصيمم دارم :
يكي اينكه تصميم گرفتم تا نزارم انگشترهاي دست راستم بيشتر از دو تا شه. خوب ديگه حساب كنين اگه آدمي تو دستش سه يا چهار تا انگشتر داشته باشه چي ميشه , خيلي ضايع هست. تازه اون هم دستي كه باهاش پاي تخته سياه ميخواد بنويسه و بچه ها نگاه كنن.
دوم اينكه اقا متم تو خوابگاهو به يازده سال افزايش بدم.ا لان دارم ميرم تو شش سال و اميدوارم كه خدا كمكم كنه و بتونم به اين مهم دست پيدا كنم, آخه ميدونين تو اين دوره زمونه كجا بهتر از خوابگاه؟. من فقط اونجاست كه ميبينم مرز همه چي برداشته شده و صميميت موج ميزنه.درسته حالا سختيهاي خاص خودشو داره ولي خوب مي ارزه باور كنين راست ميگم,اونجا از همه جا راحتترم.
تصميم آخرم كه از همه مهمتره اينه كه تا اخر عمرم انگشتر تو دست چپم نندازم. ميدونم اين تصميم مشكله ولي من يه چيزو اراده كنم ديگه تمومه و ............ ولي فقط يه مشكلي هست و اون اينكه دهن مردمو چطوري گل بگيرم كه كنايه نزنن ؟ زخم زبون نزنن؟ هان؟..........................................
راهشو پيدا كردم , خيلي راحته . از اين به بعد پنبه تو گوشم ميزارم و تنها وقتي كه ميخوام بيژن مرتضوي و يا گل بيتا گوش كنم از گوشم درشون ميارم.
چشامو ميبندم و تنها وقتي كه ميخوام شعرهاي حميدي , مصدق و يا دوستم سيروسو بخونم واشون ميكنم.
نفس نميكشم و تنها وقتي كه ميام خونه و ميرم تو باغچه حياطي كه بابام با عشق تموم گلهاشو كاشته, اون وقته كه اجازه ميدم هوا بره تو ششهاي بدنم.
لمس هم نميكنم تا اينكه بزارنم تو گورو بتونم خاك سرد اونو لمس كنم.

اينكه تموم عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه اون هم همين كارو بكنه پس آدمي هيچ وقت نبايد انتظار عشق متقابل داشته باشه. پس فقط بايد منتظز بود تا اين عشق تو قلبه اون هم رشد كنه و اگه اينطور نشد بايد خوشحال باشي كه اين عشق تونسته توي قلب تو رشد كنه.



من ديگه شايد اينجا هم نتونم بنويسم و لازم ميبينم از همه دوستان عزيزي كه تو اين مدت ميومدن و به كلبه حقير اينجانب سر ميزدن و ميخوندنش نهايت تشكر و قدرداني رو داشته باشم.و از اينجا دسته همتونو ميبوسم.
از همه كساني كه تو اين مدت اذيتوشون كردم طلب بخشش دارم و ميرم كه از همه اونا حلاليت بطلبم.
خدايا ادامه راهم ديگه با تو هستش و ازت ميخوام مثه قبل بهم قدرت و همت بدي تا بتونم همچو قبل مفيد باشم.



شما كه حرمته عشقو شكستين
كمر به كشتن عاطفه بستين
شما كه روي دل قيمت گذاشتين
كه حرمته عشقو نگه نداشتين.
...................................................
...................................................
فرياد من شكايت يه روح بيقراره
روحي كه خسته از همه, زخميه روزگاره
گلايه من از شما حكايت خودم نيست
براي من كه از شما سوخته و گمشدم نيست
اگه عشقي نباشه آدمي نيست
اگه آدم نباشه زندگي نيست
نپرس از من چه آمد بر سر عشق
جواب من به جز شرمندگي نيست.
....................................................................................................................................
زين پس دگر چكامه نپردازم
بر نظم و نثر ديده نيندازم
افراشتم اگر چه بنايي را
زين بيشتر دگرش نيفزايم
اي نظم و نثر و خامه خداحافظ
خوانندگان نامه خداحافظ












 پيام هاي ديگران ()

رضا خ

پنجشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٢

 

زجرو فرياد

بنام بخشنده بزرگ, ياور بر حق, بنام خداوند ايثارو انصاف.

مدتي اين مثنوي تاخير شد
مهلتي بايست تا خون شير شد.

سالها از بيوفايي منيژه ميگذشت و حميدي همچنان در مورد او شعر ميگفت ... اين شعرها خانواده منيژه را شهره عامو خاص كرده بود و همه جا آنهارا با انگشت نشان ميدادند ... اين شعرها خانواده خود حميدي را نيز كه در آن موقع سه تا بچه داشت كلافه كرده بود.. اين بود كه دوستان و آشنايان حميدي با او گفتگوها كردند و از او خواستند كه دست از سر خانواده منيژه بردارد و به اين طريق خانواده خودش و مخصوصا همسرش ناهيد كه سالها شوريدگيها و ناراحتيهاي حميدي را صبورانه و با گذشتي كم نظير تحمل كرده بود , نفس راحتي بكشد. دكتر حميدي به همه آن حرفها گوش كرد و در آخر گفت:حرفهاي همه شماها درست است ولي من يا نبايد شعر بگويم ويا اگر بگويم باز درباره منيژه خواهم گفت .
دوستان ميخواستند كه او را از گرداب اين عشق برهانند ولي نميخواستند كه او شعر گفتن را كنار بگزارد , اين بود كه باز هم پيشنهادها و صحبت ها شروع شد و سرانجام خود شاعر راه حلي ارائه كرد:
اين بار يك كار تازه را آزمايش ميكنم و مدتي قلم و كاغذ و درسو كلاس را كنار ميگذارم وتمام وقتم را صرف كارهاي ديگر ميكنم , كارهايي سواي شعر گفتن, سواي شعر خواندن و حتي سواي فكر كردن به شعر.
روز بعد حميدي به كرج رفت, باغي گرفت و به باغباني مشغول گرديد و براي آنكه دلش هواي نوشتن و خواندن نكند نه كاغذ با خود برد و نه قلم و نه مداد و نه حتي كتاب با خود برد.
هر روز كه از خواب بلند ميشد بيل در دست زمين را شخم ميزد, علفهاي هرز را ميكند و با قيچي باغباني شاخه هاي خشكيده و برگهاي زرد را ميبريد, بوته ها و درختها را آب ميداد و شب كه ميشد خسته و كوفته به بستر ميرفت.
دوستان وقتي از كار حميدي و تداوم اين كار مطلع شدند شادمانه به يكديگر تبريك گفتند كه با اين كار پس از مدتي منيژه فراموش خواهد شد و شاعر در مورد چيزهاي ديگر شعر خواهد گفت.
اما از قضا چندي بعد (شش ماه بعد)دوستي عزيز به ديدار او رفت. شاعر باغبان صميمانه از او استقبال كرد و از پيشرفتهايي كه در كار باغباني كرده بود و ماجراهايي كه روي داده بود و از سرگذشت يكايك گلها و بوته ها و درختها قصه ها گفت و نشان داد كه از زندگي جديد و بيخيال خود راضي است, سخت هم راضي است, آنگاه از دوستي كه به ديدارش أمده بود سيگاري خواست, گرفت, روشن كرد, و با لذت كشيد. آنگاه صحبت به جايي رسيد كه دوستش از حميدي آدرس و شماره تلفن يكي از دوستان ديگر را پرسيد و حميدي كه آدرس را بلد بود از دوستش كاغذ و مدادي خواست تا نشاني و شماره تلفن را بنويسد.
حميدي كاغذ را گرفت ولي به جاي نوشتن آدرس و تلفن بي اختيار روي كاغذ نوشت:
كار عمر و زندگي پايان گرفت
كار من پايان نميگيرد هنوز
آخرين روز جواني مرد و رفت
عشق او در من نمي ميرد هنوز.
دوست حميدي تازه فهميد كه چه اشتباهي كرده, گرفتن كاغذ و مداد بهانه اي بود كه شاعر راز درونش را بازگو كند ولي كار از كار گذشته بود و دوست شاعر ديگر در خود ياراي آن نميديد كه مانع شعر گفتن او شود و حميدي همچنان مينوشت :
روي گرداندم ز شعر و شاعري
باغباني كردم و گل كاشتم
در چمن ها رنج بردم روز و شب
نرگس و مينا و سنبل كاشتم.
واي من ديوانه ام ديوانه ام
دوستان گيريد و زنجيرم كشيد
بينمش هر جا و سير از او نيم
مرگ اگر سيرم كند سيرم كنيد
دكتر بعد اين ماجرا از باغباني دست كشيد و بار ديگر به شاعري روي آورد و در تاريخ 28/9/1330 در شعر بعد از جدايي از عشق منيژه اين چنين ياد كرد :
در اين ده سال عمر رفته بر باد
مرا بي ياد او يك روز و شب نيست
بت من اوست چشم و لب بهانه است
و گر نه هر بتي بي چشم و لب نيست.
يادمه چند سال قبل كه اين داستان و شعرهارو ميخوندم و روشون كار ميكردم, دلم از اين همه رنجو عذابي كه دكتر كشيده بود ميگرفت و ناراحت ميشدم, ولي چند روز قبل كه دوباره سر رسيدمو باز كردمو و اين شعرهارو مرور كردم اشك روي تمام كاغذو گرفت ... آخه چند روزه به قول دكتر الهي قمشه اي اين شعرا شده ورد و ذكر من و دلگيري هام ديگه رفع نميشه بلكه ميخوان منفجرم كنن, ميدونين چرا؟ ... خوب معلومه, آخه خيلي سخته , باور كنين خيلي..........
ببينيد خيلي ساده اس ....
باور كنين خيلي, فقط كافيه بشينين ويه كم فكر كنين, اون وقته كه ميفهمين چطوري بوده و چطوري شده .... همش برميگرده به همون مثل معروف كه ميگه: ((پاتو به اندازه گليمت دراز كن))....
مساله درست مثل جريان همون الكتروني هستش كه ميخواد از يك تراز انرژي بره به يك تراز انرژي بالاتر... خوب بايد انرژي كافي بگيره تا قابليت رفتنو داشته باشه, حالا فرض كنين اين انرژيرو درست وسط باند ممنوعه ازش بگيرن و اون الكترون بداقبال بيفته توي باند ممنوعه....., حالا ديگه نه ميتونه برگرده و نه بهش اجازه داده ميشه كه بره به تراز بالاتر .............
من هم خواستم يه مرحله برم بالاتر, يه مقدار پرش كنم , پرواز كنم, بال بزنم ولي وسط راه بالهام شكست, پرهام ريخت و الان وسط راه افتادم تو گل و نميدونم چيكار كنم.... ميدونين چرا؟... خوب معلومه, آخه خيلي سخته, باور كنين خيلي.............
عشق به شكل پرواز يه پرنده است
عشق خواب يه آهوي رونده است
من زائري تشنه زير باران
عشق قطره آبي تلخ و كشنده است
من ميميرم از اين آب مسموم
اما آنكه مرده از عشق,تا قيامت هر لحظه زنده است
من ميميرم از اين آب مسموم
مرگ عاشق عين بودن اوج پرواز يه پرنده ست
تو كه معناي عشقي به من معنا بده اي يار
دروغ اين صدا را به گور قصه ها بسپار
صدا كن اسممو از عمق شب از لب به ديوار
براي زنده بودن دليل آخرينم باش
منم من بذر فرياد خاك خوب سرزمينم باش
طلوع صادق عصيان من بيداريم باش
عشق گذشتن از مرز وجوده
مرگ آغاز راه قصه بوده
من راهي شدم نگو كه زوده
اون كسي كه سر سپرده , مثل ما عاشق نبوده
من راهي شدم نگو كه زوده
اما اون كه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده.........................
تو خوابگاه هر وقت دست ميبردم تو اون قوطي كفشي كه ازش به عنوان جعبه نوار استفاده ميكنيم, و از شانس اون نوار سياه سوني دستم ميومد اين آهنگه داريوشو گوش ميكردم ولي چند روزه كه اينو سوا كردمو و گذاشتم دم دست و هر روز بهش گوش ميدم, تازه اون هم چند بار... ميدونين چرا؟ .. خوب معلومه, آخه قبلها زياد نميدونستم چي به چيه؟ ولي الان معني شعراشو بهتر ميفهمم.
................
ديشب خيال او از سرم بر نداشت
زيرا كه عمر من به از او بار و بر نداشت
او در ميان باغ روان بود چون پري
هرگز پري هم آن همه سحر و اثر نداشت
آن دختري كه ننگ وفا بود او نبود
او نسبتي به بتان آشوبگر نداشت
اي كاشكي خروس سحر دوش مرده بود
يا شب نمرده بود و فروغ سحر نداشت
.........................................................
.........................................................
ديدم تو را و چشم رخت دور حاليا
در دلبري هنوز هم گل و ارغوانيا
اول كه ديدمت نتوانستم شناخت
زيرا نديده ام گل رويت زمانيا
يه بار به عنوان شركت كننده آزاد در يك محفل ادبي حضور داشتم, وقتي مقاله خودمو با عنوان ((زمزمه بهشت در نوشته هاي دكتر مهدي حميدي شيرازي))رو خوندمو مجلس بعد از چند ساعت تموم شد, يكي از اساتيد حاضر در جلسه بيرون تالار صدام كردو گفت : كار تو به عنوان يه دانشجوي غير ادبيات در مورد حميدي قابل تحسينه و من به شخصه خيلي كيف كردم ولي يه سوالي داشتم.
گفتم: بفرمايين آقاي دكتر
گفت : چرا اين قدر اين مقاله و سرگذشت حميدي رو با حرارتو شورو هيجان خاصي تعريف ميكردي؟هيچ ميدوني حميدي چي كشيد؟
اصلا اين مقاله و نطقت با هم نميخوندن.
- گفتم : آقاي دكتر خودمونيم , ولي زندگيش پر از شور و هيجانو آكنده از عشق و ماجراهاي جور با جور بوده , اينا مگه قشنگ نيست؟
گفت: نه عزيزم اينا اون طورا هم كه تو فكر ميكني قشنگ نيستن, شايد يه روز بفهمي من چي ميگم, فعلا خداحافظ.
چند روز قبل به دكتر اي ميل زدم و تو نامه نوشتم كه استاد الان فهميدم منظورت چي بود, الان فهميدم كه ميخواستي حاليم كني خيلي سخته, ولي دكتر ازت گله دارم , تو كه ميدونستي چرا برام بيشتر توضيح ندادي؟ آخه چرا؟ كاش ميزدي تو سرمو تو كلم فرو ميكردي كه بابا بچه جون خيلي سخته.... كاش اون موقع ميفهميدم .... كاش..... كا... ميدونين چرا؟ خوب معلومه.... آخه خداييش خيلي خيلي سخته....
به اول هر كاري تامل اوليتر
بكن, وگرنه پشيمان شوي آخر كار
زمام عقل به دست هواي نفس مده
كه گرد عشق نگردند مردم هوشيار
به راحت نفسي, رنج پايدار مجوي
شب شراب نيرزد به بامداد خمار
.............................................
..............................................


قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود
خوار هم كمتر نبود از گل بسا گلتر بود
قرن ما شاعر اگر داشت كه كبوتر با كبوتر باز با باز نبود شعار پرواز
واي بر ما كه تصور كرديم عشق را بايد كشت
در چنين قرني كه دانش حاكم هست عشق را دور انداختن ديوانگي است, درماندگي است, شرمندگي است.
قرن قرن آتش نيست , قرن يك هواي تازه هست , فكرهارا شستشويي لازم هست
گمشدي گر در ميان خويشتن جستجويي لازم هست
نازنينها ازسياهي تا سپيدي را سفر بايد كني
خرسند شدي از اينكه امروز رنگي دگر هست نه رنگ ديروز
تا شب نشده رنگ دگر شد , گفتند از اين قصه هزار نقطه بياموز.
خوب حالا اين قطعه رو با اون يه تيكه شعر سعدی چطوري تلفيق كنيم تا با هم جور در بيان؟
نميدونم, يعني من اشتباه كردم پا تو اين راه گذاشتم؟ نميدونم هيچي نميدونم............................

بلند شو بريم
_ كجا؟
رضا اين روزا بدجوري گيج ميزني ها؟بابا سالن بيليارد ديگه.
_ خوب برين من چرا بيام؟......... حالو حوصله ندارم.
ببين رضا من كاري ندارم اين روزا چه مرگته, ولي حداقل اينو ميدونم تو بدقول نبودي, مگه يادت نيست دو روز پيش جلوي دانشكده قرار شد امروز ساعت 5 بريم بازي, حسينو شايانو زينال هم بودن, الان هم با ماشين جلوي در خوابگاه منتظرن, زود باش بلند شو ديگه..
تو دلم گفتم خاك تو سرت رضا, ديگه قرارهات هم يادت نميمونه, يه زماني اينارو نصيحت ميكردي كه زير قولشون نزنن, حالا دارن خودتو سرزنش ميكنن...........
_ آره مهدي من بد قول نيستم ... بريم.
توپهاي رنگيرو چيديم داخل اون مثلث بنفش,بعد من ورش داشتمو بازي شروع شد , بعد اينكه چند ضربه ردو بدل شدفهميدم بايد توپهاي دورنگو بندازم تو سوراخهاي ميز....... چوب دستم بود , رفتم پشت توپ سفيدو گفتم : شماره 3 دو رنگ تو سوراخه تري دين وسطي, و بعد نشونه گرفتمو زدم..........
يه دفعه ديدم صداي خنده همه بلند شد..... سرمو كه بلند كردم ديدم به جاي توپه شماره 3 توپه سياه و شماره 8 رو كه بايد به عنوان توپه آخري ميفرستادم تو سوراخ رو فرستادم داخل سوراخ هوگول انتهاي ميزو باختم.................
رفتمو نشستم رو نيمكت, عرق سردي رو پيشونيم جمع شده بودو از يه طرف هم بوي سيگار داخل سالن داشت ديوونم ميكرد, خواستم برم بيرون كه يكي دستشو گذاشت رو شونمو و گفت: بگير بشين كارت دارم... شايان بود.............نشستم......
چته رضا ؟ تو كه بازيت از همه ما بهتر بود, اصلا مگه يادت نيست من خودم از تو ياد گرفتم.. چي شده؟
_ چيزي نيست
نه يه چيزي هست بگو رضا
احساس ميكردم تموم گويهايي رو كه روي ميزهاي مختلف با چوب ميزدن دارن ميخورن تو سرم.... به اطراف كه نگاه ميكردمو چشم ميوفتاد به توپهاي سياهي كه قرار بودن به عنوان توپ آخر برن تو سوراخها حالم به هم ميخورد و همش سعي ميكردم چشم به توپهاي سفيد باشه.................
مگه با تو نيستم ؟ گفتم چته؟
تو دلم گفتم يكي دو نفر تو وبلاگ هم ازم ميپرسن چته ؟ چرا نا اميدي؟بگو تا سبك شي و از اين حرفا ............. در حالي كه نميدونن مني كه الان به اين روز افتادم يه زموني سنگ صبور همه ميشدمو .................
آهاي با تو هستم ها ,كجايي؟
_ اصلا به تو چه ربطي داره من چمه؟ چرا همتون سعي دارين بفهمين كه من چه مرگمه؟ گيرم كه فهميدين مگه ميخواين چي كار كنين؟
خوب كمكت ميكنيم
_ نه, هيچ كاري ازتون برنمياد, هيچ كاري نميتونين بكنين, راحتم بزارين.......
سالن داشت دور سرم چرخ ميخورد, بلند شدم برم بيرون سالن تا ..........................
خوب پس اينو بگير , آرومت ميكنه, باور كن موثره ها
بي اختيار گرفتمو رفتم بيرون سالن و همون جا جلوي در پخش شدم رو زمين.... بسته دستم بودو داشتم باهاش بازي ميكردم.... مدتي گذشت و ديدم شايان داره ميزنه پشتم .............
چرا اينجا مثه گداها نشستي؟ برا چي قوطي سيگارو اينطوري كردي ؟ مگه زده به سرت؟
نگاه كردم ديدم تك تك سيگارهارو درآوردمو خورد كردم ريختم جلوي پام
.............................
در حالي كه توتونهاي پخش شده رو زمينو جمع ميكردم با خودم گفتم: درسته اين روزا اوضام زياد خوب نيست ولي اونقدرها اراده برام مونده كه تسليم تو يكي نشم.

آن لحظه كه از نياز انسان دارد نه كم از هواي حيوان
يك دانه گندم طلايي از تشت طلا گرانبهاتر
در حادثه هاي ناگهاني سالم ز مريض مبتلاتر
آسوده مباش كه بي نيازي يك ان دگر پر از نيازي
آنجا كه تو فرعون زماني در تيررس باد خزاني

آخه اين انصافه كه هردو با هم مريض شن ؟ اگه يكي مريض بود واسه اون يكي غمخوار ميشد ولي الان..................
راستي خواب ديدم باباي تو هم دوباره حالش خوب نيست و تو خيلي ناراحتي كاش خوابم اشتباه باشه , ولي من هر روز دارم دعاش ميكنم......................

بهم ميگفت:چرا به من نميگي تو؟ چرا همش ميگي شما؟ ميخواي من حواسم جمع باشه و حساب كار دستم بياد؟
آخه ........ چرا مجبورم كردي بهت بگم تو؟ چرا؟...آخه من نميخواستم دلم پاشو از دايره قرمزي كه دورشه بيرون بزاره, ميزاشتي همون شمارو ميگفتمو حالا هم راحت بودم, ولي مجبورم كردي بگم تو و ويرونم كردي...آخه چرا؟.... چرا نتونستي بفهمي كه من با بقيه فرق دارمو دلم مثه همه نيست و نميتومه فراموش كنه؟به خدا نميتونه فراموش كنه.... ولي تو اينو نفهميدي......
ولي حالا كه نميتونم بهت بگم شما ازم ميخواي بگم شما؟ .................
خوش به حالت,بهت غبطه ميخورم, به اون دلو ذهنت غبطه ميخورم كه در اوج و پيك هر چيزي ميتونه به راحتي پشت پا بزنه به هر چه هستو نيست و همه چيرو فراموش كنه................ جدا خوش به حالت... تو كارت درسته و اين منم که مشكل دارم.

خوابيدي بدون لالايي و قصه
بگير آسوده بخواب بي دردو غصه
ديگه كابوس زمستون نميبيني
توي خواب گلهاي حسرت نميچيني
ديگه خورشيد چهرتو نميسوزونه
جاي سيليهاي باد روش نميمونه
ديگه بيدار نميشي با نگروني
يا با ترديد كه بري يا كه بموني......
رفتيو آدمكهارو جا گذاشتي
قانون جنگلو زير پا گذاشتي
اينجا قهرن سينه ها با مهربوني
تو تو جنگل نميتونستي بموني
دلتو بردي با خود به جاي ديگه
اونجا كه خدا برات لالايي ميگه
ميدونم ميبينمت يه روز دوباره
توي دنيايي كه آدمك نداره.
..........................................
اين روزا تو طبقه پايين تختهاي دو طبقه خوابگاه , طبق عادت هميشگيم ميرم درست كنج تخت, بغل ديوار ميشينمو مثه هميشه زانوهامو جمع ميكنم تو شكممو سرمو ميزارم رو پاهامو فكر ميكنم, به اين فكر ميكنم كه: از يه آدمه شاد كه تموم فكرو ذكرش خدمت به خلق خدا بود و هر شب با خيالي راحت سر به بالين ميزاشت ,الان فقط يه آدم غمگيني به جا مونده كه شبا ديگه خوابش نميبره و با خيالهای واهی سرشو رو بالش ميزاره ... خيلی فرق داره ها ... ولی هيش كي مقصر نيست فقط خود خودش مقصره ...........
شايد خدا داشت آزمايشم ميكرد ... شايد.... نميدونم...ولي هر چي هست بدجوري تو اين امتحانش روفوزه شدم ........بدجوري.........
ولي خدايا مگه من چيكار كرده بودم كه بايستي اينطوري مجازات ميشدم؟خدايا بسه ديگه نميتونم باور كن خيلي سخته ديگه بسه.
اينجا قهرن سينه ها با مهربوني
اينجا قهرن سينه ها با مهربوني
اينجا قهرن سينه ها با مهربونی


از دكتر پرسيدم خون گريه كردن با خون بالا آوردن چه رابطه اي ميتونه داشته باشه؟ .... گفت: هيچي
بهش گفتم چرا با هم رابطه دارن......... وقتي خون گريه ميكني اشكها از چشات ميريزن پايين ولي خونها ميرن جمع ميشن تو دلت ..تا اينكه يه دفعه ساعت 4 صبح بلند ميشي و همرو بالا مياري............ دكتر خندش گرفت ولي من دوباره تو دلم خون گريه كردم.
اينجا قهرن سينه ها با مهربوني
اينجا قهرن سينه ها با مهربوني.


...............................................................................................................................همه شعرها از دکتر حميدی بود (غير از يه شعر کوتاه از سعدی و دو ترانه از داريوش و سياوش)
در ضمن ششمين کنفرانس دانشجويی مهندسی برق ايران از تاريخ ۶-۴ شهريور ماه در دانشگاه تبريز برگزار خواهد شد. علاقمندان برای کسب اطلاعات بيشتر ميتوانند به آدرسهای زیر مراجعه نمايند....

www.iscee2003.com
webmaster@iscee2003.com

 پيام هاي ديگران ()

رضا خ

یکشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٢

 

هجر



شاملو ميگه:
((بيا تا جبران محبتهاي ناكرده كنيم.. بيا تا اغاز كنيم.. بيست وچهار ساعت تمام, به قدر كفايت فرصت هست تا روزي بزرگ خلق شود... بيا تا جبران مافات گذشته كنيم.))
.. شاملو آخه تو چرا اين حرفارو زدي؟ تو كه درد آشنا بودي.. تو كه بدبختيهاروخوب ميشناختي.. تو چرا؟...
نه شاملو اشتباه كردي, 24ساعت كه سهله, بعضي وقتا 24 سال هم برا غمو غصه بعضي وقايع كمه چه برسه به اينكه روزي بزرگ بسازي ... كي گفته ميشه گذشته رو جبران كرد؟.. مگه ميشه اشكاييرو كه تو تنهاييهاي خودت ريختي جمشون كرد؟..ميشه؟... مگه ميشه دلهايي كه سوخته و خاكستر شده رو مثه روز اولشون كرد؟...مگه ميشه؟............نه نميشه , اگه خوب فكر كرده بودي اين شعرهارو نميگفتي... نه نميگفتي..
.....
وكيلم؟
عروس رفته گل بچينه
براي بار سوم عرض ميكنم عروس خانم آيا من وكيلم؟
با اجازه بزرگترا و پدرو مادرم ... بله
........... مباركه, دست دست.......كف كف.......سوت سوت.......شادي شادي...............
همه شادي ميكردن.. عروس خانم لبخند ميزد.... ولي داماد سرش پايين بودو تو فكر.........
تمام حواسم به شاداماد بود كه به كسايي كه ميومدنو تبريك ميگفتن لبخندهاي كنج لبي تحويل ميداد و با خنده اونارو همراهي ميكرد...... ولي من اين خنده هارو بهتر از هر كسه ديگه اي ميشناختم . اونا معنايي جز غم عميقي كه بر دل داماد حكومت ميكرد نداشت........ با دوربين هندي كمي كه دستم بود صورتشو كشيدم جلو, نقابي كه رو صورتش بودو برداشتم, و مستقيم زل زدم تو چشاش....از عروسيش خوشحال بود ولي.......
ميدونستم سالها توغربت انتظار كشيده بود كه اين روز برسه و سر سفره عقد بشينه و به مراد دلش برسه...ميدونستم چه قدر آرزو داشت كه تو همچين روزي دست پدر مادرشو ببوسه و از اونها به خاطر اين همه سال زحمت تشكر كنه...ميدونستم....
ولي از موقعي كه پاشو گذاشته بود فرودگاه بد بختي پشت بدبختي, بدشانسي پشت بدشانسي..........
عروسي شهر ديگه ي بود و چون پدر مادرش مريض بودن و دكتر هر گونه تحركو براشون ممنوع كرده بود , نتونسته بودن بيان, اين بود كه انگاري عروسي يه چيزش كم بودو و اصلا مزه نميداد.
..........
شادمهر ميخونه:
((رفتيو نوشتي كه از دوريه من ملالي نيست .. رفتي با يكي ديگه دوست شدي, هيچ خيالي نيست.. يه روز هم نوبت من ميشه واست نامه بدم , ببيني با يكي ديگم جات هم اصلا خالي نيست ..جات هم اصلا خالي نيست))
تو ديگه واقعا چرت خوندي....... اصلا تو لايق همين رفتاري كه باهات مثه عروسك رفتار شه... وقتي تو هم ميتوني بري و با يكي ديگه باشي اون وقت چه فرقي با او ن داري؟........ نه تو هم اشتباه ميخوني ... در مقابل اون رفتار تو بايد بري و يه گوشه خفه خون بگيري و يا خودتو گمو گور كني و خودتو به خاطر انتخاب اشتبات سرزنش كني نه اونو....... ميفهمي شاد مهر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
......
ضبط:گل اومد بي وفايي يادم اومد نازي همدم من ..............
_ سعيد ميشه اون ضبطو خفش كني؟
داري هذيون ميگي ها رضا... مثه اينكه جشنه عروسيه .... بيا ببين چه خبره.... بزن بكوب .... راستي گفتن بيام دنبالت, مثه اينكه ميخوان برقصوننت, هي راستي اون هم هستها..
_ كي؟
پوزخندي زدو گفت: بابا خنگه خدا همون ديگه... دنبالت ميگشت........
_ ببين سعيد يه بار ديگه زر بزني ميزنم تو اون سرتها.... الان هم برو بگو رضا داره فيلم ميگيره ... نميدونم يه طوري دست به سرشون كن.... خدايي سعيد حوصله رقصو اين حرفارو ندارم..
چيه مگه كشتيهات غرق شده؟ نكنه خجالت ميكشي؟ بابا نترس نميخورنت...... به خانما ميگم چشاشونو ببندن....در ضمن همه دلشون لك زده به رقصاي تو نكنه يادت رفته؟ يه زماني به زور ازت خواهش ميكردن كه بابا بسه بگير بشين, اصلا تو امروز چته؟
_ بيخيال, من هر چي ميگم نره تو ميگي بدوش..... تو برو من خودم ميام ولي نگي بهش گفتمها ...بگو.. بگو پيداش نكردم.
باشه ولي منتظريمها.................
ديدم اگه وايستم گير ميوفتم , اين بود كه رفتم بيرون خونه , در ماشينو وا كردمو نشستم پشت ماشين, بياختيار روشنش كردمو راه افتادم, هنوز دو متر نرفته بودم كه با خودم گفتم : بابا بيخيال گواهينامه نداري, اينجاها رو هم كه خوب نميشناسي, تو روز عروسي درد سر درست نكن.....دنده عقب برگشتم سر جاي اولم... لم دادم به صندلي و ضبطو روشن كردم......
((وقتي از بخت خودم حرف ميزنم.... چشام اشك بارون ميشه تو ميدوني.... عمريه غم تو دلم زندونيه , دل من زندون داره تو ميدوني..... هي بهش ميگم تو ازادي ديگه, ميگه من دوسش دارم تو ميدوني.....
ميخوام امشب با خودم شكوه كنم ... شكوه هاي دلمو تو ميدوني... بگم اي خدا چرا بختم سياست؟.... چرا بخت من سياست تو ميدوني.... پنجره بسته ميشه دل ميگيره , دلم اروم نداره توميدوني... اگه امشب بگذره فردا ميشه , مگه فردا چي ميشه تو ميدوني... عمريه غ...........))
چرا تو عروسي و تو اون مجلس بزمو شادي اين آهنگ به من ميچسبيد, خودم هم نميدونم..........
........
سپهري ميگه:
((چشمها را بايد شست , جور ديگري بايد ديد))
سهراب عزيز آخه تو ديگه چرا اين حرفو زدي؟... يعني ميگي ميشه چشارو شستو بدبختيرو يه جور ديگه ديد؟ يعني ميشه چشمارو بستو وا كرد و بعدش بيوفايي و جفارو با يه رنگه ديگه , يا به يه فرمه ديگه ديد؟ ميشه؟ خوب بلند شو بگو؟ ميشه؟........... نه نميشه ... من ميگم كه چشمارو بايد بستو ديگه وا نكرد تا اينهايي كه شمردمو اصلا ديگه نبيني... آخه اينا همشون يه رنگ سيان و با شستشو يا بستنو وا كردن چشم كه عوض نميشن.
.............
كتو و كراوات داشتن خفم ميكيردن ...كندمشونو دراز كشيدم.
چشامو بسته بودمو رفته بودم تو روياهاي خودم و داشتم اون بالا بالاها راه ميرفتم كه يه دفعه ديدم يكي داره تكونم ميده.... باز هم اين سعيد مزاحم بود.
اوهوي به من ميگي الان ميام بعد ميايي اينجا واسه خودت دراز ميكشيو فريدون فروغي گوش ميدي, مگه ما مامور آقاييم كه هردم شمارو پيج كنيم؟... گفتن بري بالا
_ كي؟
خودشو عقب كشيدو در حالي كه ميخنديد گفت: اون ديگه
خواستم بگيرمش كه در رفت.
_ ببين سعيد براي بار آخر ميگم, اگه يه بار ديگه اسم اونو جلوي من بياري با همين كراوات خفت ميكنم, فهميدي؟
باشه بابا , انگاري نوبرشو اورده, نكنه پروندت اومده رو داري خودتو لوس ميكني؟
_ سعيد تو رو جون جدت يه امروزو منو بيخيال شو و راحتم بزار , باور كن حالم اصلا خوش نيست.. بعدا هر دري وري خواستي بيا و بگو , خودت كه ميدوني من ناراحت نميشم.
راستي رضا ديروز وسط اون كارا كجا جيم شدي رفتي؟
_ چيزه.. رفته بودم يكي از دوستامو ببينم......
خوب؟
_ هيچي نيومده بود... منظورم اينه كه خونه نبود..............
_ سعيد؟ سعيد؟
چيه؟
_ سعيد تو كه غريبه نيستي.. ميخواستم بگم دلم خيلي گرفته, طوري كه احساس ميكنم يه سنگ بزرگ گذاشتن روشو اين قلبم به زور ميزنه
آخه تو چند وقته چته؟ ديشب هم كه دوباره بالا آوردي........
_ به كسي كه نگفتي؟
نه بابا
_ فراموشش كن بيا بريم بالا...........
...........
حميدي ميگه؟
((مرا هست در خانه ماهي تمام
كه اين افتاب هستو آن مشتري
بنازم به ناهيد خوريشد روي
كه مه را نباشد بدو همسري
زمستان اگر رفت امد بهار
چو بيرون رود ديو ايد پري))
حميدي جان نداشتيمها....... تو رو كه من ديگه از خودت هم بهترميشناسم ... رو تك تكه شعرها و بيتهايي كه گفتي كار كردمو تحقيق كردم... كل ديواناها و شعرهاتو با روز تاريخش حفظم, .... تو ديگه چرا دروغ گفتي؟ من كه ميدونم حتي رو تخت بيمارستان هم به اون فكر ميكردي؟ پس چرا همسرتو الكي به رخش ميكشي؟ چرا؟ .............. تو هم ميدونم دلتو خوش كردي .... ولي نبايد................. بيخيال.
فردا 23/4/1382 مصادف با هجدهمين سالگرد فوت شاعر بزرگ معاصر, استاد دكتر مهدي حميدي شيرازي است...........
خيلي در موردش حرف هست برا نوشتن كه در اين مقوله نميگنجه. فقط اينو بگم كه اگه اون مشكلاتيرو كه براش پيش اومد اتفاق نميافتاد شايد ميشد از او به عنوان بزرگترين شاعر معاصر نام برد.
.................
شاملو , سپهري ,حميدي,.... شماها خيلي بزرگوارتر از اونيد كه منه حقيرو ناچيز ازشماها ايراد بگيرم يا گفته هاتونو نقض كنم............ ايراد از منه كه بعضي از گفته هاتون با زندگي من نميخونه....... منو ببخشينو حلالم كنين.




 پيام هاي ديگران ()

رضا خ

دوشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٢

 

سفر

چشماشو باز کرد و بلافاصله به ساعت نگاهی انداخت.. پنج صبح بود. يه احساس عجيبي داشت و فکر ميکرد امروز بايد با همه روزها فرق داشته باشه.. فکر ميکرد خورشيد به جای شرق بايد از يه جای ديگه بالا بياد.. خروسها بايد با يه صدای ديگه بخونند و مرغها بايد تخم طلا بزارند.......
خوب که نگاه کرد ديد دهکده مثل روزهای قبله و هيچ فرقی با روزهای ديگه نداره. خلاصه اينکه افتاب مثه هميشه از شرق طلوع کرد و خروسهای روستا با صدای هميشگيشون خوندنو وبازکارو کاروکار........
ولی اون مثه هر روز کاراشو شروع نکرد چون واسه اون امروز روزديگه ای بود و بايستی به يه سفر دور ميرفت.
اين بود که سريع بلند شد و دست به کار شد ... توشه ای برداشت و آماده حرکت شد.خيلی وقت بود ميخواست به اين سفر بره.. سفر به يه شهر بزرگ و شلوغ که با دنيايی که تا به حال تو اون بود خيلی تفاوت داشت. قرار بود کسی روببينه که تا بحال اونو نديده بود ولی احساس ميکرد که سالهاست با اون آشناست.از اون آدرسی هم نداشت ولی با شناختی که از اون داشت ميدونست بايد به بلندترين نقطه اون شهر بره چون اون......
نميدونست چرا ميره .. فقط اينو ميدونست که بايد بره و همين دليل براش کافی بود.
هنوز هوا کاملا روشن نشده بود که پسرک راه افتاد ... هوا صاف بود ونسيم خنک صبحگاحی و شراره های نخستين خورشيد که تازه از پشت کوههای ابادی پديدار بود به پسرک که قامتی بلند داشت انرژی خاصی ميبخشيدند و اون با گامهايی استوارتر به سمت اون شهر حرکت ميکرد....
آبادی خودشون ميني بوس برا اون شهر بزرگ نداشت و برای همين بايد به روستای مجاور ميرفت. به ساعتش نگاهی کرد به حرکت ميني بوس چيزی نمونده بود قدمهاشو تندتر کرد .. با سرعت تمام داشت حرکت ميکرد که از دور چشمش به اون درخت بزرگ سنجدی افتاد که همه اون درختو مرز ميون دو تا آبادی ميدونستن؛ بی اختيار قدمهاش اهسته تر شد ..از اون درخت خاطرات زيادی داشت... يادش ميومد که چه بحثها و جدالهايی با بچه های روستای مجاورکرده بود تا اثبات کنه اين درخت مال آبادی و حومه روستای خودشونه... يادش ميومد که وقتی تنها شش سالش بود چون از مادرش شنيده بود که سنجدهای اين درخت متبرکه وشانس مياره؛ واسه اينکه اثبات کنه بزرگ شده و واسه خودش مرديه؛ رفته بود بالای درخت تا برا سفره هفت سين اون سال از سنجدهای اين درخت بچينه که افتاده بود دستش شکسته بود .. يادش ميومد که.......
به زير درخت که رسيد بی اختيار وايستاد ونفس عميقی کشيد ؛ عطر خاصی که درخت سنجد قبل از ميوه دهی داره داخل ششهاش چرخيدو درونشوتصفيه کرد؛ ديگه ترديدی در اين سفر نداشت....و با سرعت حرکت کرد........
داخل اتوبوس نشست و به صندلی خودش تکيه داد... بنا به دلايل و تجربياتی که داشت از اين سفر واهمه داشتوميترسيد؛ آخه ميترسيد باز هم...............
از آبادی تا اون شهر راه زيادی بود وهمونطور که از پدرش شنيده بود صبح روز بعد بايد به اون شهر ميرسيدند؛ اين بود که چشماشو بست و غرق در افکار و روياهاش شد......
........
.......
باز صبحی ديگر ولی اين بار در ترمينال اون شهر بزرگ.....................
وقتی از اتوبوس پياده شد و پا تو اون شهر بزرگ گذاشت انگاری تموم دلش هری ريخت پايين و اضطراب ونگرانی تموم وجودش رو فرا گرفت؛ يه ندايی هی تو دلش ميگفت: هنوز دير نشده بيا و برگرد ؛ اين سفر برای تو حاصل خوبی رو نداره ؛ برگرد........... ولی ندايی قويتر اونو پيش ميبرد.
از اونی که ميخواست ببينه چهره ها و صورتهای مختلفی تو ذهنش ساخته بود ؛ چهره های زشتو زيبا .... و نداهای موافق ومخالف درونش اين چهره های زشتو زيبا رو همچون قطاری از جلوی چشاش عبور ميدادن و اون همونطور که قدم برميداشت انگاری داخل سينما داشت فيلمی رو نگاه ميکرد که اسم فيلم چهره های آسمانی و شيطانی بود.
تاکسی؟.........تاکسی؟...............نگهدار...............سوار شد.............
_کجا ميری اقا؟
ميبخشين من ميخوام برم بلندترين نقطه اين شهر
_اونجا کجاست ديگه؟
تو دلش گفت: جالبه اينا بلندترين نقطه شهرشونو نميشناسن در حالی که من نصف روزا تو بلندترين نقطه آباديمون.......
_حواست کجاست اخوی ميگم اونجا کجاست ديگه؟
چيزه............. شما برين من راهنماييتون ميکنم....چشماشو بست و باز اون ندای موافق و حس قوی که داشت اونو در پيدا کردن اون نقطه کمک کرد
_ ميگم اخوی تو کی هستی؟
من ؛ من ................
پياده شد........
به محل قرار که رسيد اضطراب و تشويش درونيش بيشتر شد بطوری که باز اون ندای مخالف به سراغش اومد وگفت:
اخه تو کجا و اينجا کجا؟ " اصلا تو تيپو هيکلو قيافت به اين جاها ميخوره؟ بيا و برگرد و برو به همون دنيای محدود خودت بيا و.......
و در محل قرار جنگ سختی ميان نداهای دوگانش در گرفت... طوری که در ابتدای امر ندای مخالف پيروز شد
واون بی اختيار به تاکسی که از جلوش رد ميشد دست بلند کرد و چند ثانيه بعد خودشو توی تاکسی ديد ... اون داشت برميگشت ولی همينکه تاکسی حرکت کرد ندای موافق و اون حس قوی درونی ضربه کاری رو وارد کردن .. طوری که...
با اضطراب و استرس خاصی گفت: آقای راننده نگهدارين من ميخوام پياده شم .. اشتباه شده .. من نميخوام برگردم....
راننده که مرد عصبی بود گفت:
_ حالت خوبه؟ چی چی رو ميخوای برگردی؟ مگه ما مسخره شماييم آقا؟
با صدای بلند راننده مسافرين داخل تاکسی با نگاهی عجيب و اکنده از طعنه به پسرک نگاه ميکردن.... پسرک روستايی که با لهجه شيرين روستاييش ميخواست توضيح بده که ماجرا از چه قراره.. که ديد نگاههای مسافرين و راننده که اکنده از طعنه و عصبانيت بود به نگاه تمسخر نيزالوده شد........ اونها به لهجه پسرک روستايی ميخنديدند و .....
اون که تحمل اين نگاههارو نداشت پياده شد و با اينکه تاکسی دو قدم راه نرفته بود پول درشتی به راننده داد و بقيه پول هم نگرفتو باز به سمت محل قرار حرکت کرد. در حال حرکت باز ندای مخالف که هنوز از ضربه کاری که بر او وارد شده بود در حال اغما بود به سراغش اومد و گفت: خاک تو سرت دوباره تحقير شدی همينو ميخواستی؟... پسرک سرشو پايين انداخت ولی اين بار ترديدی در درونش نبود.
دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که اين بازی توان کرد؟
چرا چون لاله خونين دل نباشم؟
که با ما نرگس او سر گران کرد
صبا گر چاره داری وقت وقتست
که درد اشتياقم قصد جان کرد
مدتی در اون محل نشست .. که از دور ديد يه نفر بهش لبخند ميزنه. ... با حسی که داشت فهميد اون همون گمشده خودشه........
تو اون لحظه بود که اسم فيلمی رو که از صبح در چند سانس تو ذهنش ديده بودوعوض کرد و اين دفعه اونو با برچسب چهره های آسمونی رو پرده سينما برد.
چهره اون اسمونی بود ولی اون صورت اسمونی پيشساختش نبود و اين پسرکو شوکه کرد چون چهره اون غريبه دقيقا مثه فرشته ها بود و در اينجا بود که فهميد اون حس قوی و ندای درونی موافقش اشتباه نميکردن.
ولی وقتی چشمش به چشمهای غريبه افتاد فهميد که اون ندای مخالف درونی هم حق داشت و اشتباه نميکردو نبايد به اين ديدار ميومد..... ولی ديگه دير شده بود...........
از همونی که ميترسيد اتفاق افتاد.............. علاقه .........وابستگی... فاصله.....وباز........ فاصله ....چشمها .....
ولی ديگه اختيار کار دست خودش نبود و دوش به دوش اون گام برميداشت.
غريبه خيلی راحت بود ولی پسرک روستايی......
غريبه همون جا بود ولی پسرک در دنيای ديگه ای سير ميکرد....
غريبه با پسرک حرف ميزد ولی اون در ميون ابرها گام برميداشت.
وقتی به خودش اومد که ديگه وقت خداحافظی بود. تازه فهميد که خيلی حرف داشت که به اون بزنه ؛ تازه فهميد که بايد با اون درد و دل ميکرد ؛ اخه به خاطر اون اين همه راهو اومده بود.........ولی کاريش نميشد کرد لحظه لحظه وداع بود........ نميخواست بگه خداحافظ ولی گفت و اون فرشته رو با نگاه دنبال کرد ...ولی اشکاش حائلی شد بين چشاش و اون غريبه تا اينکه از نظرها دور شد.
چشم كه وا كرد ديد توي اون شهر بزرگ تنهاست؛ اون جايي رو نداشت كه بره؛ يعني داشت ولي بعد اون ديدار حس ميكرد جاي اون همون محل قراره صبحه و بايد همونجا بمونه....... اين بود كه تا دمدماي غروب همونجاها برا خودش ميچرخيدو به اون غريبه كه با تمام مردمان اون شهر بزرگ تفاوت داشت فكر ميكرد و ..........
هوا تاريك شده بود كه خودشو تو يه تاكسي انداخت تا برگرده و بره خونه تنها خواهرش كه او هم از مدتها قبل تو اون شهر زندگي ميكرد....
تو يكي از ميدونهاي اون شهر پياده شد تا........كه از دور ختر كوچولويي رو ديد كه دريه سمت ميدون داشت دنبال مردم ميدويد و به اونها التماس ميكرد؛ باز همون حسو همون نداها اونو به سمت دخترك سوق داد...
دعا نامه دارم... آقا؛ خانم تورو خدا يكي بخرين ... خيلي موثره ها.... ايه الكرسي....دعاي وحشت...دعاي كميل...... آقا شما حداقل يكي بخرين.. خواهش ميكنم آقا ... امروز هيچي نتونستم بفروشم.......
پسرك به چشمهاي دختر كوچولو كه زل زد كمي شوكه شد.. اين جشمهاي معصومو قشنگ با چشمهاي اون غريبه مو نميزد؛ انگار همون چهره اسموني از چشمهاي دخترك به اون نگاه ميكرد.
ـاقا بدم؟
اره از هر كدوم يه دونه بده.
چشمهاي دخترك از خوشحالي برقي زدو گفت: همين الان اقا
..........پسرك روستايي باز غرق در روياها و افكار از دخترك خداحافظي كردو راه افتاد.......
هنوز از شوك خارج نشده بود كه حس كرد يه دستي تو دستشه ؛ يه دست سردو كوچولو.. دست همون دخترك دعا نامه فروش بود ... باز دست غريبه يادش اومد و................
ـ ميايين با من يه جايي بريم آقا؟
پسرك ميدونست داره دير ميشه ولي باز همون نداها كه اين دفعه اونهارو دست سرد دخترك تقويت ميكرد اونو اونو جلو ميبرد ؛ جالب اينكه ديگه اثري از نداهاي مخالف نبود و اون به همراه دخترك و دست در دست او از ميون كوجه هاي پيچ در پيچ و تنگ اون شهر عبور ميكردو جلو ميرفت..........
ـ رسيديم آقا
چشم كه وا كرد خودشو جلوي يه در كوچولو و چوبي ديد..........
ـ آقا بفرمايين تو؛ خواهش ميكنم بفرمايين....دخترك خودش شاد و خندان جلوتر دويد خونه و پسرك باز بي اراده داخل منزل رفت...........
هزار بار مرگ مرا به از اين سختي است
براي مردم بدبخت مرگ خوشبختي است
گذشت عمر به جان كندن اي خدا مردم
ز دست اين همه جان كندن اين چه جان سختيست
رسيد جان به لبم هر چه دستو پا كردم
برون نشد؛ دگر اين منتهاي بدبختي است
.... صحنه هايي كه پسرك در اونجا ديد چنان اونو تكون داد كه بي اختيار همون جا نشستو فراق ناشي از ديدار قبلرو هم به بدبختي اون خونه اضافه كردو ناليد؛ چنان كه سوز آه پسرك جهانرو لرزوند... ولي چه سود كه جهان در خواب بودو اون لرزشو حس نكرد.
پاسي از شب گذشته بود كه از دخترك خداحافظي كردو به سمت خونه خواهرش راه افتاد در حالي كه فقط سه بليط اتوبوس در جيبش بود و ...........
از دوي نصفه شب گذشته بود كه رسيد.......
ـ كجا بودي؟ نگفتي ما نگرانيم؟ نگفتي؟........
پسرك به خواهرش نگاه ميكرد ؛ ولي نه ميديد و نه ميشنيد؛ چون چشمو گوشش داشتن صحنه ها و صداهاي اون دو ديدارو مرور ميكردن ... چون.....
خواهرش كه اروم شد رفتو براش غذا گرم كرد و اورد و گفت: داداش خوبم بخور ؛ آخه تو كه اين طوري نبودي تو كه .... .پسرك همچو صبحو ظهر لب به غذا نزد؛ چون غمو غصه جلوي گلوشو گرفته بودو بغض مجالش نميداد... چون.......رو به خواهرش كردو گفت: من سيرم ؛ فقط خيلي خستم ميخوام بخوابم.......
رو تخت كه دراز كشيده بود تمام ماجراهاي اون روز مثه سريالي غم انگيز براش تكرار ميشد و ازمقابل ديده هاش عبور ميكرد...........
ناگهان ندايي اسموني اونو به خودش اورد .. اين بود كه بلند شدو رو به قبله بسوي خداي خويش زانو زدو...... زمزمه كرد...............
خدايا ترا شكر ميگويم كه تو اين شهر بزرگ زندگي نميكنم كه مثه مردمش بلند ترين نقطه شهرمو نشناسم.....

خدايا شكر كه اين جا نيستم كه مثه مردمش به افراد ساده و روستايي مثه خودم بخندم..................

خدايا شكر كه پولدار نيستم تا دختر كوچولوهايي رو ببينم كه براي گذران زندگي خونه وادشون مجبورن دعا نامه بفروشن و من از كنارشون بي تفاوت بگذرم.....

خدايا شكرت كه روستاييمو بي پول ولي.......

خدايا تو خودت ميدوني كه من از امروز به بعد به هر دو ديداري كه امروز داشتم تا اخر عمر نياز دارم پس خودت......خدايا.........خدايا..........
دلش كه اروم گرفت بلند شدو دوباره رو تخت دراز كشيدو چشمهاشو بست ولي چشمهاي غريبه همچنان تو ذهنش باز بودو اونو نگاه ميكرد......
خوابش بردو تو خواب هم دوباره همون جشمها.......همون چشمها...........همون چشمها...........

ميان مهربانان كي توان گفت
كه يار ما چنين گفت و چنان كرد
عدو با جان حافظ آن نكردي
كه تير چشم آن ابرو كمان كرد









 پيام هاي ديگران ()

رضا خ

پنجشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٢

 

سخن اخر درباره يک عشق

اواسط یتر ماه سال 65 (شصت وپنج) بود …
تهران در این موقع از سال گرمای شدیدی روداره ولی اون روزفرق داشت ..هواملس بود ونسیم خنکی در حال وزیدن بود
تواتاق کارش روتخت دراز کشیده بود وبه فکر عموش بود..عمویی که مریض بود و قادر به حرکت نبود..همون عمویی که کل دنیا اونوبه خاطرشعراش میشناختنو و مجله های زمان برا چاپ اشعارش دست و پا میشکوندن..اره همون عمو الان کنج خونش افتاده بود و حتی قادر به تکلم و راه رفتن هم نبود..
عمو براش اسطوره بود ومیخواست یه روز مثه اون شه ..حتی اگه نتونه مثه اون مشهور شه و شعر بگه حداقل جذبه اونو داشته باشه اخه عموش...............
ولی یه ابهماتی از عمو توذهنش بود که همیشه اذیتش میکرد و ذهنشو مشغول کرده بود....ولی یه سئوال بود که بیشتر از همه ازارش میداد ..همون سئوالی که هر وقت خواسته بود بپرسه ترسیده بود و سئوال تو دلش باد کرده بود..
میدونست حال عمو بده وشاید دیگه فرصت پرسیدن نباشه ..اینه که بلند شد وراه افتاد . از خونه تا شمیرانات راه زیادی بود ولی اصلا نفهمید کی رسید...زنگوفشار داد .
_کیه؟
سلام زن عمو منم کاظم
_سلام کاظم جون بیا بالا
وارد حیاط شد ............
دکتر حمیدی درغروب اون روز تو حیاط خونه روی مبلی نشسته بود وهمسرش ناهید مثه پروانه ها دورش میچرخید و واسه اینکه هوای هنگام غروب اون محله که خنک بود دکتر رو ناراحت نکنه پتویی دور او پیچیده بود....
از دور که به دکتر نگاه کرد دلش اتیش گرفت.از اون جذبه وعظمت عمو چیزی جز پوست و استخون نمونده بود....
چه خوب شد رسیدی و گرنه میبینی
میان مرگ منو من نمانده قدمی
کشیده بود نهیب عشق بدین جا مرا
تو امدی که وجود اید از پی عدمی
ز بیم مرگ پناهم ده در اغوشت
نمیرد انکه در اغوش بخت مرد دمی
سلام کرد و حمیدی که نمیتونست حرف بزنه با نگاه دنبالش کرد.مدتی با عمو و زن عمو گپ زد وهنگامی که ناهید برای انجام کاری داخل خونه رفت با خودش گفت: وقتشه و دیگه باید بپرسم و برا مقدمه دو بیت از شعرهای خود دکتر رو زمزمه کرد:
به دیدار او هییچ داری نیاز؟
فروشند اگر نازنازش خری؟
دلت میرباید هنوزان دو چشم؟
به افسونفروشی وافسونگری؟
وبعد اروم و با احتیاط پرسید:ایا بعد این همه مدت بازهم به منیزه فکر میکنین عمو جان؟اصلا ازعشقش چیزی تو دلتون مونده؟
حمیدی حرفی نزد یعنی نمیتونست حرفی بزنه…فقط سرشو چرخوند به سمت افتابی که داشت غروب میکرد وبه دور دست خیره شد…شاید غروب خورشید و با غروب عمر خودش مقایسه میکرد شاید میخواست به همراه خورشید بره و از این دنیا که از 72 سال زندگی خودش 50 سال براش زجر و عذاب بود خلاص شه شاید……………
عمو به چی فکر میکرد؟
لحظاتی به سکوت گذشت و ناگهان متوجه شد اشک از چشمای عمو سرازیر شد به طوری که اشک تمومه صورتشو پوشوند.
عمو حرفی نمیزد ولی اشکو و صورتش این یه بیت شعرو فریاد میزدن::
نام روزی میبری کز عشق میسوزی سرم را
سخت میسوزی و دامن میزنی خاکسترم را
باز می اری به جوش این خامه افسونگرم را
مینشانی بر سر زانو به پیشم …………را
کاظم که اشعار بیش از نیم قرن عاشقی عمو رو خونده بود بغضش ترکید وبیاد اورد که 33 سال قبل از اون یعنی درتاریخ /۱۰/۲۸/۱۳۳۲وقتی گزارشگر مجله سپید وسیاه ضمن اشاره به ناهید ومنیزه از دکتر حمیدی پرسید :ایا این عشق بالاتز است یا عشق گذشته؟…دکتر حمیدی جواب داده بود :
((این محبت وصفا بر عشق سابق میچربد ولی نمیتواند خاطره های گذشته را بطور کلی از نظر دور کند.چرا دروغ؟ نمیتوانم فراموشش کنم))
هم اندر دل هست و هم از دل جدا
چنان جون نگینی در انگشتری
هم از بودنش اتشی در دل است
هم از دوری اش دل ز شادی بری
اشکای دکتر حمیدی نشون میداد که خاطره های گذشته تا پایان عمرش باقی بود……………….

................................................................................................................................داستان رو از زبان سرهنگ کاظم حميدی برادرزاده استاد دکتر مهدی حميدی شيرازی که هم اکنون رياست انجمن ادبی گلستان سعدی شيراز را بر عهده دارد نقل ميکردم
................................................................................................................................شعرها همه از خود دکتر حميدی بود......................برا نوشتن اين داستان از نوشته های دکتر علی بهزادی که او نيز همچو من از ارادتمندان دکتر حميدی ميباشند استفاده بسيار نموده ام

 پيام هاي ديگران ()

رضا خ

یکشنبه ۸ تیر ،۱۳۸٢

 

روز وصل دوستداران ياد باد

روز وصل دوستداران ياد باد
ياد باد ان روزگاران ياد باد
گر چه ياران فارغند از ياد من
از من ايشان را هزاران ياد باد
هر وقت كه شبها خسته از دانشكده برميگردم و ميرم به سمت خوابگاه ..به ديوار پشتي خوابگاه كه ميرسم چشم به اين يه بيت شعري كه رو ديوار نوشته شده مي افته وبي اختياردلم ميگيره و ياد روزهاي گذشته ميكنم..
((لحظه هاي خوش ياران هم اغوش بخير
ياد عرفانكده خلوت وخاموش بخير))
....ياد فرزاد عزيزمي افتم ؛ فرزادي كه...
كاش ميتونستيم خاطراتوفراموش كنيم؛ فرقي نداره ها چه خاطره خوب وچه خاطره بد؛ ياداّوري هر دو سخته ؛ خاطره خوب از اين لحاظ كه تموم شده و الان نيست وخاطره بد هم كه خوب بده ديگه...كاش حافظه ما هم مثل حافظه ها و اي سي هاي پاك شدني و قابل برنامه ريزي بود كاش مي تونستيم هر شب موقع خواب اونو رفرش كنيم كاش...
فرزاد جواهر بود .. ياد روز اخر ديدارمون وياد اون دو بيت شعري كه روزهاي اخر ميخوند مي افتم و بي اختيار گريم ميگيره...
چنگي بزن چنگي بزن بر چنگ زخم ديگري
نايي بكش نايي بكش از ني به نايم خنجري
اي دلبر خندان من جان منو جانان من
بازي مكن با جان من من نيستم بازيگري

فرزاد وضعش توپ بود و بيرون واسه خودش خونه داشت .. ماشين و موبايل و خلاصه همه چي واسش رديف بود.تو خوابگاه نمي تونست دووم بياره وهميشه به من ميگقت بيا پيش خودم و نگران پول و اين مسايل نباش؛ ولي من كه به چار ديواري خوابگام عادت داشتم ميگفتم نه فرزاد جون اينجوري راحتترم.
هر وقت كه از خوابگاه ذله ميشدم و دلم مي گرفت پا ميشدم و ميرفتم پيشش؛ مخصوصا اون اخرها كه حالش زياد خوش نبود تقريبا هر شب ميرفتم و پيشش ميموندم
در شب تاريخ ..........بلند شدم رفتم خونش؛ در زدم كسي جواب نداد فهميدم نيست و طبق عادت هر شبش باز هم رفته دو تا پيتزابخره و برگرده؛ كليدو انداختم تو درو بازش كردم و رفتم توباز هم مثل هميشه خونش بازار شام بود و به قولي شتر با بارش گم مي شد؛ دست به كار شدم وخونه رو مثل هميشه براش مرتب كردم اخرهاي كار بود كه صداي ماشينش اومد فهميدم داره مياد ولي يه دفعه ديدم دوباره صدا دور شد؛ بعد نيم ساعت اومد و گفت: ديدم كفشهات پشت دره رفتم يه پيتزاي ديگه خريدم... گفتم غلط كردي .. تو ديوونه اي اولا من گشنم نيست و ثانيا مگه دو تا نخريده بودي خوب از اون كوفت ميكردم.. لبخند كنج لبي تحويلم داد و گفت: اولا تو پيتزا دوست داري پس بشين كوفت كن.. ثانيا اخه رضا تو چرا؟ تو ديگه چرا اين حرفو ميزني و دلمو ميسوزوني؟ تو كه ميدوني اون دومي مال كيه.. ؛ شايد برگرده؛ شايد همين الان برسه؛ شايد بياد و گرسنش باشه؛ شايد.................
و بي اختيار خودشو ول كرد تو بغلم و زد زير گريه ؛ به طوري كه خيسي اشكاشو رو دوشم حس ميكردم؛ طوري كه من هم گريه كردم و اون هم اشكامو رو دوشش حس كرد.......
بعد چند دقيقه بهش گفتم فرزادعزيزم تو كه ميدوني اون برنميگرده؛ اون رفته و الان پيش كس ديگه اي؛ مگه ميشه برگرده؛

بيا و بيخيال شوبيا و......ميدونستم دارم الكي روحيه ميدم چون خودم هم مثل خودش بودم و هر چيزي رو به راحتي نمي تونستم فراموش كنم.
اين دفعه كه تو بغلم گريه ميكرد يه جور ديگه بودومي دونستم يه اتفاقي مي افته و اينو قشنگ حس ميكردم.سفره رو پهن كرديم و در حالي كه هيچ كدوممون ميل به غذا نداشتيم براي گذران وقت با پيتزاهامون بازي كرديمو من همش چشم به فرزاد بود كه همينطور خيره مونده بود به پيتزاي سوم و جاي خالي كه....................................................
بعد غذا؛ البته غذا كه نه زهر مار؛ برگشت و بهم گفت: كليدو كه داري هنوز؟
گفتم: اره
گفت:خوب اين روزا زياد مواظبش باش كه گمش نكني(اخه ميدونست من متخصص گم كردن كليدم)
كليد خونشو فقط من داشتمو يه نفر ديگه؛ هموني كه قرار نبود برگرده ولي فرزاد هر شب منتظرش بود؛ هموني كه تا چند وقت پيش هر شب ميومد پيشش و با هم پيتزا ميخوردن؛ هموني كه قرار بود با هم ...............................................
من هم كليد خونشو داشتم ميدونين چرا؟اولا تنها دو ستي بودم كه بهم اعتماد داشت؛ دوم اينكه قرار بود بعد مرگش به پليس خبر بدم كه مبادا جنازش بو بگيره؛ كه مبادا بمونه و بگنده.... هميشه بهم ميگفت: رضا وقتي خواستم تصميممو عملي كنم قبلش بهت زنگ ميزنم وتو بعد يه ساعت به پليس خبربده كه بيانو ببرنم؛ نميخوام بمونمو بگندم نميخوام مثل فرزين همسايه ها بعد دو هفته از بوي گندم پيدام كنن؛ نميخوام..........
من رفتم ظرفارو شستم و برگشتم ديدم خوابش برده پتو رو كشيدم روشوو خودم هم خوابيدم... صبح كه بلند شدم ديدم هنوز خوابه؛ براش يادداشت گذاشتم كه من رفتم دانشگاهو شب بر ميگردم
((تو كجايي كه ببيني از غمو گريه شكستم
روي خاك غربت تو من به سوي تو نشستم
تو كجايي كه ببيني لحظه هاي بي كسيمو
فصل سرد بي تو بودن هق هق دلواپسيمو... تو كجايي.......................
شب كه برگشتم خوابگاه تا يكي دو تا كتاب بردارموبرم پيش فرزاد بچه ها گفتن فرزاد پيغام گذاشته بري پيشش؛ من با تمام عجله خودمو رسوندم خونشو رفتم تو فكر ميكردم...................
تموم اتاقهارو گشتم ولي نبود اولش خوشحال شدم و فكر كردم باز هم رفته پيتزا بگيره ؛ ولي يه دفعه چشم افتاد به يادداشتي كه رو مونيتور كامپيوترش گذاشته بود و.......
هر چند خيلي از حرفاشو نميتونم بنويسم ولي خلاصه اينكه نوشته بود رضا من برا هميشه رفتم و مبادا دنبالم بگردي؛ مبادا يه دفعه..... رضا منو ببخشو حلالم كن؛ به هر كي بدي كردم بگو منو ببخشن و اين اخرين كاريه كه ميتوني برام بكني؛ رضا.........
تو اخر نامش باز اون جمله معروفشونوشته بود؛ همون جمله اي رو كه همه فرزادو با اون جمله ميشناختن ؛ همون جمله اي رو كه هر وقت دفتر يا جزوه يا سررسيد كسي رو ميگرفت تو اون مينوشت:
زندگي مثل جدولي كه اگه همه خونه هاشو پر كني پاداشي كه بهت ميدن مرگه
وسط حال خونش نشستم و... گريه نكردم كه نه بلكه زار زدم بلكه ناليدم... چه ساكت بود خونه بدون فرزاد .. جه بد بود خونه بدون فرزاد..خونه اي كه واسه فرزاد هم بي ........ رنگو خودشو از دست داده بود... خونه اي كه بدون .......براش جهنم بود.
از فرزاد هيش كي خبر نداره كه كجاست؛ مرده يا زنده ست؟
ولي من يه چيزو مطمينم و اون اينكه اگه زنده باشه هر شب دو تا پيتزا ميخره و ميزاره جلوشو بهشون زل ميزنه ......
گر بر كند زمانه بنيادم
عشق تو را نميبرد از يادم
از دل كشيد مهر توافغانم
از جاي كند هجر تو بنيادم
فرياد من ز چرخ فراتررفت
اي دوستان رسيد به فريادم
از اون تاريخ به بعد هر وقت پيتزا ميبينم مثل اينه كه زهر مار ميبينم؛ هر وقت اسم پيتزا رو ميشنوم انگاري بيوفايي؛ جفا؛ نامردي؛ دناعتو پستي ميشنوم؛ .............
از پيتزا متنفرم؛ از پيتزا متنفرم؛ از پيتزا متنفرم؛ از پيتزا متنفرم؛ از پيتزا متنفرم؛ از پيتزا متنفرم
...............................................................................................................................شعرها از:استاد دکتر مهدی حمیدی شیرازی

 پيام هاي ديگران ()

رضا خ

پنجشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٢

 

 

خدايا
آرامشی عطا فرما تا بپذيرم آنچه را که نميتوانم تغيير دهم
و شهامتی که تغيير دهم آنچه را که ميتوانم
و دانشی تا بدانم تفاوت اين دو را.....
من قبلها وقتی وبلاگهای ديگرون رو مي خوندم با خودم می گفتم اينها چقدر بايد بيکار باشن که می شينن اينهارو می نويسن....
ولی الان که به جمع شماها پيوستم ميبينم اين طور نيست و هر کسی که وب می زنه حتما واسه خودش دلايلی داره ....من هم دليل دارم ولی شايد زياد محکمه پسند نباشه .
اخه ميدونين خيلی حرفارو واسه اشناها نميشه زد چون گوشاشونو بستن و شايد غريبه ها بهتر بفهمن تو چی ميگی
و من چون تنهام و چون ميخو ام تنها بمونم اگه بنويسم يه کم برام خوبه ..اول خواستم اسم وبو بزارم مرد تنها ولی بنا به دلايلی خيال واهی رو انتخاب کردم.
من تنهام خيلی هم تنها..
غمگينو خسته..
برا همين وقتی اين غمها و غصه ها داره سر ريز ميشه ..وقتی دارن خفم ميکنن وقتی که می خوان ويرونم کنن..وقتی اين قدر ميشن که ميخوام بالا بيارمشون اون وقته که ميخويم يه مقدارشونو بريزم اين توشايد ارومتر بشم و شايد تسکين پيدا کنم و....
نميدونم چه خواهم نوشت؟فقط اينو ميدونم هر چی مينويسم حرفای دله..حرفای سوخته شده و خاکستر شده مدتها قبله که مدفون شدن و موندن تو دلم و حرفايی که فقط به شما غريبه ها ميتونم بگم حرفايی که..
اي دل من ، گرچه در اين روزگار

جامه رنگين نمي پوشي به کام ،
باده رنگين نمي نوشي ز جام ،
نُقل و سبزه در ميانِ سفره نيست ،
جامت - از آن مي که مي بايد - تهي است ؛


اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم !
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب !
....
...............................................................................................................................شعر از مشیری

 پيام هاي ديگران ()

رضا خ

جمعه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٢

 

 

سلام
من اين وبلاگو تازه ساختم
منتظر من باشيد

 پيام هاي ديگران ()

رضا خ

لینک ها

سكوت, كوير,شب

شقايق و زندگي

امکانات

لوگوي وبلاگ شما


:حضور و غیاب


وبلاگ های دوستان